رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

هر قدر افشرده‌ ای دل را، بیفشارم تو را

سخت می‌ خواهم که در آغوش تنگ آرم تو را

هر قدر افشرده‌ ای دل را، بیفشارم تو را


عمرها شد تا کمندِ آه را چین می‌ کنم

بر امید آن که روزی در کمند آرم تو را


از لطافت گر چه ممکن نیست دیدن، روی تو

رو به هر جانب که آرم در نظر دارم تو را


در سر مستی گر از زانوی من بالین کنی

بوسه در لعل شراب آلود، نگذارم تو را


می‌شود نیلوفری از برگ گل، اندام تو

من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم تو را؟


از نگاه خشک، منع چشم من انصاف نیست

دست گل چیدن ندارم، خار دیوارم تو را


ناشنیدن می‌ شود مهر دهانم، بی سخن

گر غباری هست بر خاطر ز گفتارم تو را


از رهایی هر زمان، بودم اسیر عالمی

فارغم از هر دو عالم تا گرفتارم تو را


ای که می‌ پرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی؟

خویشتن را کرده ام گم، تا طلبکارم تو را


از من ای آرام جان، احوال صائب را مپرس

خاطر آسوده ای داری، چه آزارم تو را؟


صائب

جگر لاله

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم


با سینه گشاده در آماجگاه خاک

بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم


بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم


چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما

اوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم


ای زلف یار، این همه گردنکشی چرا؟

آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم


صائب زبان شکوه نداریم همچو خار

چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم


صائب تبریزی

می‌توان در زلفِ او دیدن دلِ بی‌تاب را


می‌توان در زلفِ او دیدن دلِ بی‌تاب را 

 پرده‌‌پوشی چون کند شب گوهرِ شب‌تاب را


 غیرتِ طاقِ دلاویزِ خمِ ابروی او

 همچو ناخن می‌خراشد سینهٔ محراب را 


 دیدهٔ حسرت عنانِ عمر نتواند گرفت

 هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را 


 چون عنان‌داری کنم دل را، که چشمِ شوخِ او 

 شهپرِ پرواز می‌گردد دل‌ِ بی‌‌تاب را 


 در لباسِ عاریت چون ابرِ آرامش مجو

 برقِ زیرِ پوست باشد جامهٔ سنجاب را 


 خاکیان را بحرِ رحمت می‌کند روشنگری

 موجهٔ دریاست صیقل، ظلمتِ سیلاب را


صائب تبریزی

من از همه عشاق تو مغموم ترم


من از همه عشاق تو مغموم ترم

وز جمله شهیدان تو مظلوم ترم 

فریاد، که من از همه دیدار تو را

مشتاق ترم وز همه محروم ترم...             


صائب تبریزی

آهسته آه‍سته

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته

برآمد از پسِ کوه آفتاب آهسته آهسته  


فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم  

که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته


 ز بس در پرده افسانه با او حال خود گفتم  

گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته


 سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش

 دلِ بی عشق، می‌گردد خراب آهسته آهسته


 به این خرسندم از نسیان روزافزون پیری‌ها

 که از دل می‌برد یاد شباب آهسته آهسته 


 دلی نگذاشت در من وعده‌های پوچ او صائب

 شکست این کشتی از موجِ سراب آهسته آهسته