ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
صدای خنده های تو
افتادن تکه های یخ است
در لیوان بهار نارنج
بخند
می خواهم گلویی تازه کنم.
"محسن حسینخانی"
خبرت هست؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سرسودای تو دارم غم سرنیست مرا
بیرخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست
که تواناییی چون باد سحر نیست مرا
دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
"امیر خسرو دهلوی
بی دغدغه همچنان تو را می بوسم
بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم
آنقدر به بوسه ی تو معتادم که
یک قافیه در میان تو را می بوسم!
جلیل صفربیگی
مثل آسمان اردیبهشت
غیر قابل پیش بینی ست
هوای دلت!
نمی دانم دستمال و سیگار و فروغ بردارم*
یا پیراهن چهارخانه ی راحتم تنم باشد
با این همه
چتر را فراموش نکن!
انگار دستی
تمام ساعت های خداحافظی را
به وقت باران های نم نم کوک کرده است!
"بهرام محمودی"
برای تن شستنات
خزینهای ساختهام
در چالهی پشت دلم
از صادقانه ترین اشک ها
سرد بود
اشک تازهای بخواه!
کیکاووس یاکیده
بگذار خودم باشم و دل باشد و یادت
یک حنجره یک زمزمه با چهره شادت
بگذار که در پیچ و خم کوچه بچرخد
یک خاطره یک رایحه یک ذره به بادت
بگذار نصیبم شود ای صبح سعادت
یک پنحره یک آینه از اصل و نهادت
بگذار ببینم که خدا با تو چه کرده!؟
یک ثانیه یک مرتبه از آنچه که دادت
بگذار دلم بسته به گیسوی تو باشد
یک سلسله یک چمبره در پای مرادت
بگذار به هر واژه اسیرت شوم ای جان
یک تبصره یک جوهره با خط مدادت
بگذار در این شبکده هر لحظه بماند
یک شبپره یک زنجره با ماه چکادت
علی معصومی
تو گفتی می پرستی ای غریبه
نخورده باده مستی ای غریبه
به تو آیینهی دل داده بودم
زدی آن را شکستی ای غریبه
سیفالله خادمی
از چراغانیِ چشمان تو من جان دارم
بی تو یک نسبت نزدیک به باران دارم
روشنم از تو و آن منحنیِ لب هایت
من به لبخند پر از صبحِ تو، ایمان دارم
"معصومه صابر"
با من تو چه کردهای غم آورده دلم
یک عالمه درد مبهم آورده دلم
با تو همه چیز این جهان با من بود
حالا که تو رفته ای کم آورده دلم
سیف الله خادمی
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
در وجود هر کس
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی ،
بیراههیی،
طرح افکندن این راز
-راز من و راز تو، راز زندگی-
پاداش بزرگ تلاشی پُرحاصل است.
"مارگوت بیکل"
ترجمه: احمد شاملو