ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
وقت سخن از لبش عسل میریزد
گل از دهنش بغل بغل میریزد
شاعر شده با رباعی چشمانت
هی شعر به قالب غزل میریزد
سیف اله خادمی
تو گفتی می پرستی ای غریبه
نخورده باده مستی ای غریبه
به تو آیینهی دل داده بودم
زدی آن را شکستی ای غریبه
سیفالله خادمی
با من تو چه کردهای غم آورده دلم
یک عالمه درد مبهم آورده دلم
با تو همه چیز این جهان با من بود
حالا که تو رفته ای کم آورده دلم
سیف الله خادمی
چه باید کرد اگر اینجا پلنگ از ماه میترسد
رفیق نیمه راه است از رفیق راه میترسد
به گوشش آیه ها خواندم که سبز از خاک برخیزد
ولی دیدم که او از باءِ《بسم الله 》میترسد
نه تنها سیب و گندم هاش میترساند آدم را
که هر کس از فریبش میشود آگاه، میترسد
چو دیدم ماه را در پشت ابر تیره دانستم
که از تاریکی شب ، بی نهایت ماه میترسد
از آنجایی که ماهی در بساط شب نمیدیدم
کشیدم آه، آه،آیینه ام از آه میترسد
گدای سرزمین عشقم آنجایی که او آنجاست
همانجایی که آنجا از گدایش، شاه میترسد
تو پندش می دهی با او سر یک سفره بنشیند
برادر بگذر از یوسف که او از چاه میترسد
سیف الله خادمی
هرچه با من تو گفته ای هرجا ، آخر جمله نقطه چین بوده ست
جمله ی تو ؛《مرا نخواهی دید》جمله من ؛《مرا ببین》بوده ست
با تو بودم همیشه اما تو ، شاخه شاخه بریده ای از من
من که بی تو همیشه پاییزم ، حاصل عمر من همین بوده ست
بدی ام را بزرگ میبینی ، خوبی ام را ولی نمیبینی
دل سپردم به چشم های سفید، چشم هایی که ذره بین بوده ست
آنکه در من عمارتی نو ساخت ،رفت، بی من 《به دیگری پرداخت》
بعد از آن هم دگر مرا نشناخت، تاکه بوده جهان چنین بوده ست
فکر آزار من به سر دارد لحظه های مرا می آزارد
آسمان بر زمین نمیبارد، آسمان ، حسرت زمین بوده ست
مثل فردای من همین دیروز شاید از روز اول دنیا
مرگ را فکر میکنم هرشب ، پشت دیوار در کمین بوده ست
سیف الله خادمی
از کتاب:از مرگ ماهی ها دل دریا نمیگیرد
دیدی که چگونه با همه تا میکرد
آنگونه که عشق با دل ما میکرد
خورشید عجب طبع بلندی دارد
هر روز گره از آسمان وا میکرد
سیف الله خادمی