رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

سرمه

چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست

لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست


هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است

فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست


مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات

هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست


من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من

دستی به التماس به سمت پریده هاست


از عشق او بترس غزل مجلسش نرو

امروز میهمانی یوسف ندیده هاست


حامد عسکری 

شاه بیت

آمدی مهرت به دل افتاد و جانانم شدی

نه فقط معشوقه و جانانِ من، جانم شدی


عاشقی در فکر من شاخه گلی پژمرده بود

زندگی آوردی و با عشق، گلدانم شدی


در زمستانی پر از سرمای تنهایی و درد

دست سردم را گرفتی و بهارانم شدی


چشم های روشنت تابید بر شب های من

نور عشق آوردی و خورشید تابانم شدی


زندگی جز غصه و تنهایی و ماتم که نیست

فرضم این بود، آمدی و خط بطلانم شدی


قلب من اکلیلی و پر ذوق و غرق نور شد

تا که فهمیدم تو هم قدری پریشانم شدی


ریشه زد شوقِ ادامه در وجود خسته ام

تکیه گاه و مونس و همراه و بنیانم شدی


آرزوهایم کنارت یک به یک تعبیر شد

آنچه رویای محال و کهنه بود آنم شدی


قلب و روح و فکر و ذکر و جان من مال تو شد

نبضِ دنیایم شدی، آبم شدی، نانم شدی


خنده های تو گره می زد مرا بر شعر و عشق

شاه بیتِ فاخرِ اشعار دیوانم شدی


عشق یعنی درد بودی تا که درمانت شدم

عشق یعنی درد بودم تا که درمانم شدی


حمیدرضا گلشن

کماندار

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم؟

شیخ پیمانه شکن، توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم.

"وصال شیرازی"


جوانی


جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را


کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را


به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را


بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را


چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را


سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را


نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را


به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را


نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را


استاد شهریار

آتش‌بازی

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم

و باقی روزهایم را

وقف خاموش کردن آتشی می کنم

که زیر پوستم شعله می کشد!


از: نزار قبانی

تو گریزان ز من خسته نگویی که چرا


من دلداده ندارم به غم عشق دوا

چارهٔ درد من خسته بجو بهر خدا


من سودازده در عشق تو سرگردانم

همچو زلف تو به گرد رخ تو بی سر و پا


زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لب

قصهٔ حال دل خویش بگفتم به صبا


گفتمش از من دلخسته به دلدار بگوی

یک شبم از سر لطف از در کاشانه درآ


من چنین واله و سرگشته و مشتاق به تو

تو گریزان ز من خسته نگویی که چرا


نظری کن به دو چشمم تو به حالم صنما

که ز هجران تو چون زلف تو گشتم شیدا


چون به خاک در تو تشنه به جانم چه کنم

از سر لطف و کرامت نظری کن سوی ما


به جفا تا به کی آخر دل ما بخراشی

می‌نیابم ز سر کوی تو بویی ز وفا


گرچه در کار جهان نیست وفا می‌دانم

لیکن از یار بگو چند توان برد جفا


جهان ملک خاتون

با که اکنون می‌ستیزی

سوی تو می‌آیم تو از من می‌گریزی

شاید که می‌خواهی غرورم را بریزی


یک روز گفتی با منی تا آخر خط 

حالا مرا خط میزنی از بسکه تیزی


هرگز نزد شیرین دل فرهاد خود را 

در کام من شیرینی و قند و مویزی


حال دلم وقتی نباشی پر غبار ست

با بودنت حالم شود حال تمیزی


از دست من دامن کشان هستی فراری

  ای یوسف مصری برای من عزیزی


تیر نگاهت خوردم و تسلیم گشتم

هستم اسیرت با که اکنون می‌ستیزی؟


مانند ماهی برکه‌ام را زیر و رو کن 

جز یک نگاهی من نمی‌خواهم که چیزی


#فرزین_صفری



ستاره شام

ز من مپرس کیم یا کجا دیار من است

ز شهر عشقم و ، دیوانگی شعار من است


منم ستارۀ شام و تویی سپیده ی صبح

همیشه سوی رهت چشم انتظار من است


چو برکه ، از دل صافم فروغ عشق بجوی

اگرچه ایت غم چهر پرشیار من است


مرا به صحبت بیگانگان مده نسبت

که من عقابم و، مردار کی شکار من است؟


دریغ ، سوختم از هجر و، باز مُرد حسود

درین خیال که دلدار در کنار من است


درخت تشنه ام و، رسته پیش برکه ی آب

چه سود غرقه اگر نقش شاخسار من است؟


به شعله یی که فروزد به رهگذار نسیم

نشانی از دل پرسوز بیقرار من است


چو آتشی که گذاردْ به جای خاکستر

ز عشق، این دل افسرده یادگار من است


سیمین بهبهانی

خوشتر

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

 

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

 

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

 

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است


درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است


می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است


چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است


خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است


همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است.



"عطار نیشابوری"

پنجاه سال دیگر

یک روز،

بلکه پنجاه سال دیگر

موهای نوه ات را نوازش می کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می اندیشی

که در جوانی ات

عاشق تو بود

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برف زمستان تشبیه کند

و در چین دور چشمانت

حروف مقدس نقر شده بر کتیبه های کهن را بیابد

یک روز

بلکه پنجاه سال دیگر

ترانه من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه مروری بر ترانه های کهن شاید

و بار دیگر به یادخواهی آورد

سطرهایی را

که به صله یک لبخند تو نوشته شدند

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر در آن روز

تازه ترین شعرم برای تو خواهد بود


-

((یغما گلرویی))


-

لاکپشت و خرگوش


بالای کوه

منتظر یکی از ما بودی!

من لاک‌پشت بودم

رقیبم خرگوش

و قصه این‌بار

به آن پایان پندآمیز ختم نمی‌شد


یغما گلرویی

دعوت زیبا

کاش می دانستی 

بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت 

من چه حالی بودم 

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید 

پلک دل، باز پرید 

من سراسیمه، به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز 

جامه ی تنگ درآر 

و سراپا به سپیدی تو درآ 


...


آه 

کاش می دانستی 

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت 

من چه حالی دارم 

پلک دل باز پرید 

خواب را دریابم 

من به میهمانی دیدار تو، می اندیشم... 


 


"کیوان شاهبداغی"