رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

روی در دیوار هجران


آتش عشق تو در جان خوش‌تر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوش‌تر است


هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوش‌تر است


تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوش‌تر است


درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوش‌تر است


درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوش‌تر است


می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوش‌تر است


چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوش‌تر است


خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوش‌تر است


همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوش‌تر است.


"عطار نیشابوری"

یک فنجان چای خورده‌ای


دیگر پاک نمی شوند

نه لکه ی چای از روی رومیزی

و نه خاطره ی انگشت های تو از خاطرم 

یک فنجان چای خورده ای

و دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست !


"بهار منصوری"

داس

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که

محصولش را ملخ ها

خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم!


 فریبا عرب نیا

آرایش

دلت نخواست ...
بگو آرایشت را عوض کنم ،
موهای تو در شعرهایم ...
می تواند ،
به سیاهی ِ بختم نباشد .

کامران رسول زاده

گلدان‌ها

گلدان‌های کوچک پشت پنجره‌ها

خلاصه تمام باغ‌هایی‌ست

که کُشتیم

در خود


هیوا مسیح

شنزار

خسته بر شنزار سینه ات،

خم می شوم

این کودک از زمان تولد تاکنون،

نخوابیده است!


 

"نزار قبانی"

گیلاس آباد!

حالا که آمده ای

باز هم به گیلاس آباد می رویم

به آن باغبان بگو نگران نباشد

ما گیلاس ها را نمی چینیم

ما فقط با گیلاس ها حرف می زنیم!


"محمدرضا عبدالملکیان"

تندیس

تو را دوست می دارم

به سان کودکی

که آغوش گشوده ی مادر را!

شمع بی شعله ای که جرقه را!

نرگسی که آینه ی بی زنگار چشمه را!


تو را دوست می دارم

به سان تندیس میدانی بزرگ،

که نشستن گنجشک کوچکی را بر شانه اش

و محکومی

که سپیده ی انجام را!


تو را دوست می دارم!

به سان کارگری

که استواری روز را،

تا در سایه ی دیوار دست ساز خویش

قیلوله کند!


"یغما گلرویی"

دهان زندانی

منم که کفش هایت راجفت کرده ام

دستت را گرفته ام

و از خیابان عبور داده ام

گاهی پرنده بوده ام و گاهی ببر

و گاه مورچه از سر ناخوشی

با این همه خوب که فکر می کنم

سالهاست دهانت را

با دهان یک زندانی بوسیده ام.


غلامرضا بروسان

نام دیگر شکستن


بلوغ نامِ دیگرِ شکستن بود

نام دیگر مرگ یک کودک در ازدحام خیابان

بلوغ نام دیگر دست‌های گره کرده بود در جیب

بلوغ نام دیگر چشم‌های دوخته شده بود بر در

همیشه بارانی، همیشه منتظر...


فاطمه نادریان

میخانه کشف من است

هزار سال با کم و بیش پیش تر از آن که تو آمریکا را کشف کنی

من میخانه را کشف کرده بودم

می دانستم که بی گمان می آیند و می کشند و تاراج می کنند و نمی روند

دویست سال پیش از آمدنشان هم کوزه را کشف کرده بودم

چون من یقین داشتم که حاصل پیوند تیغ و دروج

نعطل کامل من است و من گریز گاهی نخواهم داشت

جز میخانه... 


منوچهر آتشی

ادامه مطلب ...

می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور

سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور

می شود سیراب خضر از آب حیوان غم مخور


بر سر انصاف خواهد آمد آن چشم سیاه

می شود آن غمزه کافر مسلمان غم مخور


حسن بی پروا به فکر عاشقان خواهد فتاد

می شود عالم ز عدل خط گلستان غم مخور


از نزول کاروان خط به منزلگاه حسن

دل برون می آید از چاه زنخدان غم مخور


خط مشکین می کند کوتاه دست زلف را

می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور


آتش بی زینهار حسن در دوران خط

بر دل بیتاب خواهد شد گلستان غم مخور


خط حمایت می کند دل را ز دست انداز زلف

مصر اعظم می شود این ملک ویران غم مخور


صبح امیدی که پنهان است دردلهای شب

می شود طالع ازان چاک گریبان غم مخور


بوی پیراهن نخواهد ماند در زندان مصر

خواهد افتادن به فکر پیرکنعان غم مخور


دیده لب تشنه از رخسار شبنم خیز او

غوطه خواهد خورد در دریای احسان غم مخور


ازره گفتار، این موربه خاک افتاده را

می دهد مسندزدست خود سلیمان غم مخور


گرد خواری پیش خیز شهسوارعزت است

زینهار ای ماه مصر از چاه و زندان غم مخور


چون فتد دامان ساحل کشتی مارا به دست

خاک خواهد زد به چشم شور طوفان غم مخور


چون خط شبرنگ، صائب ازلب سیراب او

غوطه ها خواهی زدن درآب حیوان غم مخور



صائب


 

فرو رفت جم را یکی نازنین


فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمین

به دخمه برآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید به زاری و سوز

چو پوسیده دیدش حریرین کفن
به فکرت چنین گفت با خویشتن

من از کرم برکنده بودم به زور
بکندند از او باز کرمان گور

در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند

قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد

دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که می‌گفت گوینده‌ای با رباب:

دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت

"سعدی"

صبوحی

در این شبگیر

کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده‌ست؟ ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور

غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغوله‌ی مهجور

قرار از دست داده، شاد می‌شنگید و می‌خوانید؟

خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما

سپهر پیر بد عهد است و بی‌مهر است، می‌دانید؟

کدامین جام و پیغام؟ اوه

بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانه‌ی تو باز هم آن کوه‌ها پیداست

شنل برفینه‌شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردش

بهار آنجاست، ها، آنک طلایه‌ی روشنش‌، چون شعله‌ای در دود

بهار اینجاست، در دلهای ما، آوازهای ما

و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران کاروان از خوب‌تر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این ده‌کور دور افتاده از معبر

چنین غمگین و هایاهای

کدامین سوگ می‌گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟

اگر دوریم اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک


مهدی اخوان ثالث

استکان شکسته


استکان شکسته

چای را در خود نگه نمی دارد

درخت تبر خورده

میوه نمی دهد

صندلی فرسوده

تکیه گاه خسته ای نمی شود

من اما همچنان

سرشار از شعرهای عاشقانه ام

برای تو...


"یغما گلرویی"