ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
گره از طره ی گیسوی تو بگشاد خزان
غنچه از شکوه ی چشمان تو وا کرد دهان
باز هم شاخه گلی سر زده از دفتر من
باز گویی عالمی با نام تو گشته جوان
فاطمه نادریان
میدانستند دندان برای تبسم نیز هست
و تنها
بردریدند.
چند دریا اشک میباید
تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟
چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخدوزخ نابکاری بشوریم؟
احمد شاملو
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
شهریار
داشتم روی عرشه ی کشتی ,به کران تو فکر میکردم
چرخ سکان به سمت گرداب مهلک آخر الزمان پیچید
از پس ابر های رازآلود , هر ستاره حباب آتش شد
شهرها چون غبار خوابیدند , آسمان توی آسمان پیچید
از هر آتشفشان قصیده جهید , باغ ها میوه ی غزل دادند
توی گوش کر جهان وقتی , نام نامی شاعران پیچید
پشت پیشانی ام ورم کرد و خون برای ادامه کم آمد
در سرم بذر واژه رو کرد , در تنم بوی زعفران پیچید
در اتوبان سلوک
شاعری هروله ای کرد و گذشت
زاهدی چپ شد و مرد
عارفی پنچری روح گرفت.
شاعری شعر جهانی می گفت
هم بدان گونه که می افتد و دانی می گفت
شاعری شوریده
از خودش بر می گشت
کاغذی در کف داشت
پی یک شاعر دیگر می گشت
پیش چشم شاعر
جدولی حل می شد
عشق مختل می شد!
شاعری شایعه بود
نقد تکذیبش کرد!
تاجری سر می رفت
شاعری حل می شد
ناقدی نیزه به دست
در المپیک غم اول می شد.
شاعری خم می شد
منشی قبله ی عالم می شد!
شاعری خون می گفت
زاهدی ایدر و ایدون می گفت
قصه ی لیلی و مجنون می گفت!
سالکی خسته به دنبال حقیقت می رفت
در مجاری اداری گم شد!
شاعری مادر شد
پدر بچه ی خود را سوزاند!
شاعری نی می زد
عارفی می نالید
زاهدی بست پیاپی می زد!
تاجری مجلس تفسیر گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!
سید حسن حسینی
مردم! ای مردم
من همیشه یادمست این، یادتان باشد
نیم شبها و سحرها، این خروس پیر
میخروشد، با خراش سینه میخواند
گوشها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد
مردم! ای مردم
من همیشه یادمست این، یادتان باشد
و شنیدم دوش، هنگام سحر میخواند
باز
این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر میخواند
مردم! ای مردم
من اگر جغدم، به ویران بوم
یا اگر بر سر
سایه از فرّ ِ هما دارم
هر چه هستم از شما هستم
هر چه دارم، از شما دارم
مردم! ای مردم
من همیشه یادمست این، یادتان باشد
مهدی اخوان ثالث
دانلود دکلمه ی جنین از علیرضا آذر با لینک مستقیم
روزگاری قسم عیاری داشت، تا که در شهر بوی نان پیچید
در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش
دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش
آسودهام از آتش نیرنگ حسودان
از تهمت سودابه بری باد، سیاوش
ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم
جایی که در آن شرط حیات است ، توحش
ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم
این چشمهی خشکیده نمیکرد تراوش
من بی تو سرافکنده و دمسردم و دلخون
ای عشق سرت سبز و دمت گرم و دلت خوش
شاعر : فاضل نظری
دستی به سپیدی ِ روز
پنجره را گشود
سرما و سوز
بیدار
بر پلک های من نشست ...
*
اکنون
خاکستر شب را
باد
در کوچه می برد ...
خسرو گلسرخی
تو رفتی
شهر در تو سوخت
باغ در تو سوخت
اما دو دستِ جوانت
بشارت فردا ،
هر سال سبز می شود
و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک
گل می دهد
گلی به سرخی ِ خون ...
خسروگلسرخی