رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

سه شاعر، سه زن

دست های تو

شادخواری سه شاعر حکیم است

که جام تلخ

در کام شیرین می ریزند

تا داستان دلدادگی مرا ببافند.


اشک های من

گریه های سه زن زیباست

که از دلتنگی ات

در قلب من

نام تو را مزه مزه می کنند

بانوی من!

جشن المکاشفه ی

سه پادشاه بزرگ

چشم های توست.

به سلامتی خودت

بنوش.



"عباس معروفی"

کمد لباس

همه کوچه‌ها را گشته‌ام

ایستگاه‌ها، فرودگاه‌ها، پارک‌ها

کافه‌های شلوغ

پاتوق‌های کوچک

خیابان‌ها و میدان‌ها

حالا من

به آسمان هم

نگاه نمی‌کنم

زیرا در آنجا هم نیستی

آب شده‌ای در چشم هام

یک قطره پاک

خانه را هم گشته‌ام

بانوی من!

می‌شود کمد لباس را باز کنم

تو آنجا باشی و بخندی باز؟

می‌شود؟


عباس معروفی

دلهره آور

همین که می دانم

کسی شبیه تو نیست

چقدر دلهره آورتر از

نبودن توست


عباس معروفی

جای من بنشین

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻟﺐ ﻫﺎﺕ

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩ؟

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ

ﺩﻟﺘﻨﮓ "ﺗـــﻮ" ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ

ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ؟

یک‌بار ﺑﺨﻮﺍﺏ،

ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﻭ

ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ...



"ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ"


باز عاشقت شدم

باز عاشقت شدم؛


داشتم آهنگی گوش می‌ دادم


که شبیه موهای تو بود.


 


"عباس معروفی"

تو میدانی

تو می‌دانی
از مرگ نمی‌ترسم
فقط حیف است
هزار سال بخوابم
و خواب تو را نبینم


تو لیلی نیستی

تو لیلی نیستی 
من اما
مجنون حرف هات می شوم
دیوانه ی دست هات
مبهوت خنده هات
گل قشنگم
شیرین نیستی
ولی من
صخره های شب را
آنقدر می تراشم
تا خورشیدم طلوع کند
و تو
در آغوشم بخندی.

"عباس معروفی"