ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
رهی معیری
رهی معیری
چـون زلف توام جـــانـا، در عیـــن پریشــانی
چون باد سحــرگاهم ،در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقـی و تو جانی
خواهم که تو را در بر ،بنشـــانم و بنشینم
تا آتش جـــانم را ،بنشینــــی و بنشــانـی
ای شاهد افلاکی، در مستی و در پاکــی
من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانــی
در سینه ســـوزانم ،مستـــوری و مهجوری
در دیـــده بیــــدارم ،پیــــدایی و پنهـــانـی
مـن زمــــزمه عـــودم، تو زمــزمـه پردازی
من سلسله موجم، تو سلسلــه جنبانی
از آتش ســــــودایت، دارم مـــن و دارد دل
داغی که نمیبینی، دردی که نمیدانی
دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانــی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟
دردا که بهار عیش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد
شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما
افسانه افسانه سرا آخر شد
رهی معیری
جانم به فغان چو مرغ شب می آید
وز داغ تو با ناله به لب می آید
آه دل ما از آن غبار آلود است
کاین قافله ازدیار شب می آید
رهی معیری
گرتو را با ما، تعلق نیست؛
ما را شوق هست
ور تو را بی ما، صبوری هست؛
ما را تاب نیست...
رهی معیری