ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
طاعونی از تردید افتاده ست در دینم
حتا به آغوش تو مدت هاست بدبینم
ماندم تو احساس مرا جدی نمی گیری،
یا من شبیه کوه برفی سرد و سنگینم؟
میخواستم دیوانهات باشم ... تماشا کن
حالا که تنها ساکنِ دارالمجانیم
افتادهام از چشم تو... ویران ویرانم
دستی نمی آید چرا دیگر به تسکینم
فرهادم؛ اما چند سالی دیر فهمیدم
افتاده دست دشمنانم قصر شیرینم
چندیست از تعبیر خوابم باز میمانم
چون با زبانهای عجیبی خواب میبینم
وقتی نباشی زندگی تلخ است... خیلی تلخ
حتی اگر لب وا کند دنیا به تحسینم!
امید صباغ نو
تا آمدی تمام وجودم نگاه شد
احساس بی ملاحظه ام سر به راه شد
خورشید از حضور تو الگو گرفت وُ بعد-
زیباتر از همیشه ی خود، مثل ماه شد!
تا گفتم عاشق اَت شده ام، دورتر شدی
سهمِ من از وجود تو اندوه و آه شد
فال اَم میان قهوه ایِ چشمهات بود
لرزید چشم های تو...فال اَم تباه شد
دیگر به درد هیچ غلامی نمی خورَد
معشوقه ای که واردِ دربار شاه شد!
سوء تفاهم است، عزیزم به خود نگیر!
مقصودِ من، دلی ست که غرق گناه شد
با وعده های سرد تو، سر خوش نمی شوم
هر سر، سری به عشق تو زد بی کلاه شد!
تقویم ها عزای عمومی گرفته اند
تاریخ بی حضور تو، روزش سیاه شد!
امید صباغ نو
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!
روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم
پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم
.
.
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟
امیدصباغ نو
یک پلک تا به هم بزنی باد می برد
عشقی که کار دست دلت داد می برد
کوه غرور عامل تغییر ماجراست
پژواک غصه های مرا شاد می برد
یارا عقب بایست که این رود سهمگین
مهرت همین که در دلش افتاد میبرد
دشمن خراب چشم تو را دست کم گرفت
دارد تو را به خانه ی آباد میبرد
شیرینی ات به کام رقیب است و تلخی اش
عمری ست مرا به خلسه ی بیداد میبرد
حالا که عشق پیر و فراموش کار شد
اسم مرا به سادگی از یاد میبرد
خسرو تو هم به بخت خودت مطمعن نباش
پایان این مسابقه فرهاد میبرد
امید صباغ نو
مثل هرشب به را می افتم دلم از هرچه هست میگیرد
لحظه های امیدواری من باز رنگ شکست میگیرد
حس خوبی نمیدهد وقتی از خودت این سوال را بکنی
شانه هایت برای چند نفر نقش یک داربست میگیرد
درد دارم ولی نه از خنجر زخم من تیر می کشد وقتی
که ببینم رفیق پشت سرم دارد انگشت شست میگیرد
از چرا های مانده در ذهنم به چراگاه میرسم اما
بره ی رام آرزو هایم را ، گرگ تقدیر پست میگیرد
به کسی چه که جان رسیده به لب به کسی چه که سوختم در تب
گزمه هم فکر میکند امشب ، باج از چند مست میگیرد؟
مطمعن باش خوب میفهمم پشت قرمز ترین چراغ جهان
دلت از دست روزگاری که حرمتت راشکست میگیرد
می روم چشم شهرتان روشن نارفیقان من کجا هستید
آی...تابوت بغض تلخم را چه کسی روی دست میگیرد؟
امید صباغ نو
شرمنده ایم! عاشق و دلداده نیستیم
باید قبول کرد که آماده نیستیم
گیرم قسم به اسم شما کم نمی خوریم!
خلوت نشین گوشه ی سجاده نیستیم
گیرم پیاده راه بیفتیم سمتتان
در طول سال، مرد همین جاده نیستیم!
دربند شهوت سگ نفسیم و سالهاست
قادر به پاره کردن قلاده نیستیم
افتادگی نشان «بلوغ» و «نجابت» است
طفلیم و نانجیب! که افتاده نیستیم
دل هایمان سیاه ترند از لباسمان!
حاضر به مست کردن بی باده نیستیم
شیطان اگر که سجده به انسان نکرد و رفت
فهمیده بود مثل خودش ساده نیستیم!
عمری ست زیر بیرق تان سینه می زنیم
اما دریغ و درد که آزاده نیستیم
امید صباغ نو
حیف! با اینکه دوستت دارم
سهمِ دستانم از تو پرهیز است
قسمتام نیستی و این یعنی:
زندگی، واقعا غم انگیز است...
"امید صباغ نو"
آمدی تا دقیقه هایت را، ساده امّا دقیق بفروشی
دستهای نمک ندارت را پای طیّ طریق بفروشی!
هرکجا را قدم زدی دیــدی،رگِ مردُم پُر از غم و درد است
با خودت فکر کردی و گفتی:میتوانی که تیغ بفروشی!
با خودت فکر کردی و گفتی:بهترین کار «دو به هم زدن» است
کوچه ها را پُر از نفاق کنی،دو سه تا منجنیق بفروشی
میتوانی دروغ پشتِ دروغ،قصّه و شایعه درست کنی
شعله بر جان مردم اندازی «رخت ضدّ حریق» بفروشی!
گرچه انگشتر طلا مُد نیست، روزگار طلای بعضیهاستــ
میتوانی که حلقهی نُقره با نگینِ عقیق بفــروشی!
کـاش این سفرههای نان بیات،به تریج قَبا ت بر بخورد!
جای این بشکههای نفت سیاه، چند چاه ِ عمیق بفروشی!
با خودت فکر کن؛ اگر این شعر باب میل جـنابعالی نیست
دستمال کتان گران نشده! میتوانی رفیق بفروشی!
"امید صباغ نو"