رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

روزن زندان

از روزن زندانم گر منظره می بینم

یک دایره از شب را در سیطره می بینم


در آینه فردا چونم می نگرم خود را

در تار تنندو ها یک شب پره می بینم


از بس که پس از رفتن ، چرخیدن و برگشتند

خط های مصیبت را هم دایره می بینم


اندوخته هایم را چون می نگرم ، تنها

انبوه غم انگیزی از خاطره می بینم


تقدیر که می غرد گرگی است که در چنگش

خود را و ترا جفتی آهو بره می بینم


در باغ خزان دیده چون چشم می اندازم

عریان و تهی خود را از پنجره می بینم


این رنج چیلپاوار بر دوش من ، آه انگار

مردی و صلیبی را در ناصره می بینم


در کاذبهء رؤیا تعبیر جهانم را

سرسبز و گل اندر گل دشت و دره می بینم


بیداری من اما این است که جا در جا

ویرانی و خاکستر در گستره می بینم


تا تو چه نظر داری من خود که هنوز آری

آن زخم قدیمی را در حنجره می بینم


حسین منزوی

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشد

ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد


صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد


خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میان

تا سیه‌روی شود هر که در او غَش باشد


خَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رُخ که به خونآبه مُنَقَّش باشد


ناز‌پروردِ تَنَعُّم نبَرَد راه به دوست

عاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد


غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور

حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد


دلق و سجادهٔ حافظ ببَرَد باده‌فروش

گر شرابش ز کفِ ساقی مَه‌وَش باشد


حافظ

زور که نیست

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست


شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟

با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست


آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد

پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست


نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست


تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست


خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست


مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست


زهرا حسینی

خط تلفن


دلتنگم

و این درد کمی نیست

که پشت هیچ خط تلفنی

صدای تو نیست...!


"ساره دستاران"