-
قطره چکان
چهارشنبه 13 فروردین 1404 23:49
از لب و خندهی ما آه و فغان میبارد روزیِ ما ز لبِ قطرهچکان میبارد بس دعا کرده پدر تا که بیاید باران بر سرم از در ودیوارِ زمان، میبارد فاطمه نادریان
-
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
چهارشنبه 13 فروردین 1404 21:51
پلک بستی که تماشا به تمنا برسد پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد چشم کنعان نگران است خدایا مگذار بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد ترسم این نیست که او با لب خندان برود ترسم این است که او روز مبادا برسد عقل میگفت که سهم من و تو دلتنگی است عشق فرمود: نباید به مساوا برسد! گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر... درد آنجا که...
-
شرابی مگر
یکشنبه 10 فروردین 1404 17:26
مرا مست کردی ، شرابی مگر ؟ گرفتی مرا ، شعر نابی مگر ؟ گرفتم سراغ تو را از نسیم گل نو رس من ، گلابی مگر ؟ به سوی تو می آیم اما دریغ مرا می فریبی ، سرابی مگر ؟ رهاندی مرا از غم تشنگی چه سبزم به یاد تو ، آبی مگر ؟ ز برق نگاهت چنان برف کوه دلم آب شد ، آفتابی مگر ؟ به جان من خسته آرامشی دل آسوده ام با تو ، خوابی مگر ؟ غم...
-
زخم نما
شنبه 9 فروردین 1404 18:07
باد می آید و از قافیه ها می گذرد از غزل های من زخم نما می گذرد باد یک آه بلند است که گاهی دم عصر نرم می آید و از بغض خدا می گذرد بوی آویشن کوهیست که می آید یا ... باد از خرمن موهای رها می گذرد ؟ زنده رودیست پریشان وسط پیچ و خمش شب جدا می گذرد ... شعر جدا می گذرد چند قرن است که یلدای من کهنه چنار به غزلخوانی چشمان شما...
-
نماز و دل
جمعه 8 فروردین 1404 10:14
مســافــری کــه صــراط مستقیــم اش، از والضــالیــن آغــوش تــو، ســر در مــی آورد، نمــاز و دل، هــر چــه شکستــه تــر، بهتــر . . . هومن شریفی
-
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
سهشنبه 5 فروردین 1404 13:21
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد مغرور بدانی که نخوردهست تو را تعجیل مکن هم بخورَد دیر نشد خیام
-
قصهی گندم
چهارشنبه 29 اسفند 1403 14:24
از آسمان می افتم سقوط تکه ابریست که دست بر پیراهنم می ساید ترس قطره اشکی ست که نمی ریزد قصه ی گندم به تکرار نان می رسد قصه ی آدم به پایان مرگ... "روشنک آرامش"
-
مادر که دوباره خواب شومی دیده
سهشنبه 28 اسفند 1403 19:16
بد جور به هـــــم ریخته و ترسیده مادر که دوباره خواب شومی دیده از بهت و سکوت پدرم می ترسم ما گاو نداریـــــــم ولـــــــی زاییده جلیل صفربیگی
-
نقاشی بی رنگ
جمعه 24 اسفند 1403 22:54
دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم عاشق نشدی، لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم کو قطره ی اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟ بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم تو آن بت مغرور پیمبر شکنی، داغ ندیدی دل بسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم تو تابلوی حاصل دستان هنرمند خدایی نقاشی بی رنگ نبودی که بدانی چه کشیدم گشتم...
-
کلید
جمعه 24 اسفند 1403 19:05
تنهایی کلید خانه را دارد هر وقت نیستی به سراغم می آید آرزو نوری
-
تنها حوا میدانست
جمعه 24 اسفند 1403 19:00
باد که می زند می پذیرم، بادبادک ها به هیچ پیامبری، ایمان نیاوردند تنها ما بودیم که قرقره می کردیم نخ هایی که از آسمان دورمان پیچیدند باد که می زند باور می کنم، سیب از هیچ اعتقادی آویزان نبود ... تنها حوا بود که می دانست جاذبه سرگرمی ِ افتادنی هاست! "هومن شریفی"