رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

قطره چکان


از لب و خنده‌ی ما آه و فغان می‌بارد
روزیِ ما ز لبِ قطره‌چکان می‌بارد

بس دعا کرده پدر تا که بیاید باران
بر سرم از در‌ ودیوارِ زمان، می‌بارد

فاطمه نادریان

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد

پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد


چشم کنعان نگران است خدایا مگذار

بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد


ترسم این نیست که او با لب خندان برود

ترسم این است که او روز مبادا برسد


عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است

عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌!


گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر...

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد


«احسان افشاری»

شرابی مگر


مرا مست کردی ، شرابی مگر ؟
گرفتی مرا ، شعر نابی مگر ؟

گرفتم سراغ تو را از نسیم
گل نو رس من ، گلابی مگر ؟

به سوی تو می آیم اما دریغ
مرا می فریبی ، سرابی مگر ؟

رهاندی مرا از غم تشنگی
چه سبزم به یاد تو ، آبی مگر ؟

ز برق نگاهت چنان برف کوه
دلم آب شد ، آفتابی مگر ؟

به جان من خسته آرامشی
دل آسوده ام با تو ، خوابی مگر ؟

غم بی تو بودن ، مرا پیر کرد
مشو دور از من ، شبابی مگر ؟


حسین منزوی

زخم نما

باد می آید و از قافیه ها می گذرد

از غزل های من زخم نما می گذرد


باد یک آه بلند است که گاهی دم عصر

نرم می آید و از بغض خدا می گذرد


بوی آویشن کوهیست که می آید یا ...

باد از خرمن موهای رها می گذرد ؟


 زنده رودیست پریشان وسط پیچ و خمش

شب جدا می گذرد ... شعر جدا می گذرد


چند قرن است که یلدای من کهنه چنار

به غزلخوانی چشمان شما می گذرد


باد می آید و «رخساره برافروخته است»

شاید «از کوچه معشوقه ی ما می گذرد»


حامد عسکری

نماز و دل

مســافــری کــه صــراط مستقیــم اش،

از والضــالیــن آغــوش تــو،

ســر در مــی آورد،

نمــاز و دل،

هــر چــه شکستــه تــر،

بهتــر . . .


هومن شریفی

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد


مغرور بدانی که نخورده‌ست تو را

تعجیل مکن هم بخورَد دیر نشد


خیام

قصه‌ی گندم


از آسمان می افتم

سقوط تکه ابریست

که دست بر پیراهنم می ساید

ترس قطره اشکی ست

که نمی ریزد

قصه ی گندم به تکرار نان می رسد

قصه ی آدم به پایان مرگ...


"روشنک آرامش"

مادر که دوباره خواب شومی دیده


بد جور به هـــــم ریخته و ترسیده

مادر که دوباره خواب شومی دیده


از بهت و سکوت پدرم می ترسم

ما گاو نداریـــــــم ولـــــــی زاییده


جلیل صفربیگی

نقاشی بی رنگ

دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم

عاشق نشدی، لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم 


کو قطره ی اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟

بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم 


تو آن بت مغرور پیمبر شکنی، داغ ندیدی

دل بسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم 


تو تابلوی حاصل دستان هنرمند خدایی 

نقاشی بی رنگ نبودی که بدانی چه کشیدم 


گشتم همه جا را پی چشمان پر از شوق تو اما 

فرسنگ به فرسنگ نبودی که بدانی چه کشیدم 


سیدتقی سیدی

 

کلید

تنهایی

کلید خانه را دارد

هر وقت نیستی

به سراغم می آید


آرزو نوری

تنها حوا می‌دانست

باد که می زند

می پذیرم، بادبادک ها به هیچ پیامبری، ایمان نیاوردند

تنها ما بودیم که قرقره می کردیم

نخ هایی که از آسمان دورمان پیچیدند

باد که می زند

باور می کنم، سیب از هیچ اعتقادی آویزان نبود ...

تنها حوا بود که می دانست جاذبه

سرگرمی ِ افتادنی هاست!


 

"هومن شریفی"

سوگوار

ای سوگوار سبز بهار 

این جامه‌ی سیاه معلق را 

چگونه پیوندی است 

با سرزمین من؟ 

آنکس که سوگوار کرد خاک مرا 

آیا شکست 

در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟


خسرو گلسرخی

خورشید

اگر از تو رو برگردانم

باز به من خواهی تابید

ای خورشید

برادر تاریکی!

از هیچ کس پوشیده نیست

وقتی غمگینم

باوقار ترم


حسین صفا

شبی شاید رها کردم



شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را

کسی اینجا نمی فهمد من و حالِ خرابم را


اگر چه سخت بیزارم ازاین تقدیرِ سَرخورده

ولی میگیرم از دنیا همه حق و حسابم را


شدم مأیوس باظلمی که ازاطرافیان دیدم

همان هایی که میدیدندغَمِ پشتِ نقابم را


چراسهم من ازدنیا عذاب و دل شکستن شد!؟

کسی می داند آیا این سوالِ بی جوابم را!؟


میان عقل و احساسم همیشه دل موفق شد...

به شدّت می دهم دائم تقاصِ انتخابم را


هجوم واژه ها در ذهن و دستی بر قلم دارم

«که تسکین می دهد داروی شعرم اضطرابم را»



⚜#الهام_رازقی⚜


تفسیر

مرا توانِ تغییر تو نیست

یا تفسیر تو

باور مکن که توان تغییر زنی، در مردی باشد

و ادعای تمام مردان متوهم باطل است

که زن از دنده‌ی آن‌ها برآمده

زن هرگز از دنده‌‌ی مرد زاده نمی‌شود

اوست که از بطن زن بیرون می‌آید

چون ماهی که از حوض

اوست که از زن جاری می‌شود

به‌سان رودهایی که از سرچشمه

اوست که دورِ خورشید چشمانش می‌گردد

و گمان می‌کند که پابرجای است…


نزار قبانی