ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کندم که چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی نرو پی خوبان زمانه
ما کجاییم در بحر تفکر و تو کجایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا ست و لب جوی و تماشا
در شهر دلی نمانده که بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن | ||
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی | ||
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد | ||
که بدانست که دربند تو خوشتر ز رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی |
بسیار زیبا, آفرین بر شاعر و بر شما با انتخاب زیباتون