ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
«شب سردی است، و من افسرده..
راه دوری است و پایی خسته..
تیرگی هست وچراغی مرده..
میکنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها...
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها سازکند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من لیک، غمی غمناک است...»
#سهراب سپهری#