رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشد

ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد


صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد


خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میان

تا سیه‌روی شود هر که در او غَش باشد


خَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رُخ که به خونآبه مُنَقَّش باشد


ناز‌پروردِ تَنَعُّم نبَرَد راه به دوست

عاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد


غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور

حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد


دلق و سجادهٔ حافظ ببَرَد باده‌فروش

گر شرابش ز کفِ ساقی مَه‌وَش باشد


حافظ

مدام

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت


پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت


سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت


تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت


و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت


من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت


زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت


حافظ