ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت مجموعه زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم
ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم
در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خفیه همینالم وین طرفه که در عالم
عشاق نمیخسبند از ناله پنهانم
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد
تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم
گویند مکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید من زنده به جانانم
سعدی
برخیز تا یکسو نهیم این دلقِ ازرقفام را
بر بادِ قّلاشی دهیم این شرکِ تقوانام را
هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنّا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیرِ دُردآشام را
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان بادِ سحر خوش میدهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی؛ دریاب اگر صاحبدلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایّام را
دلبندم، آن پیمانگسل؛ منظورِ چشم، آرامِ دل
نی نی دلارامش مخوان ــ کز دل ببُرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد، غوغا نمانَد عام را
بارانِ اشکم میرود؛ وز ابرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن: سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی، گرانجانی ببر؛ ساقی، بیاور جام را
سعدی