بیا و تازه گردان این جهانم را به دیداری
روا باشد چو بخشی خرده نانی بر گرفتاری
بجنبان شانهی خود را، بیفشان تار گیسو را
مگر با خندههای خود غمی از دوش برداری
منی که غرق چشمانت به هر چاهی گرفتارم
جمال یوسف خود را ندارم هیچ خریداری
نسیمی از سر کویت گذر کرده ز گیسویت
به بوی زلف تو اینجا نماندهست هیچ هوشیاری
صدایت را نگاهت را به گوش من، به چشمانم
بدهکاری بدهکاری بدهکاری بدهکاری
.
"فاطمه نادریان"