رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

ای مسافر


عزم رفتن داری و من ناگزیر از ماندنم

ای مسافر بازوان را حلقه کن برگردنم


سر بنه بر سینة من ساعتی از روی لطف

تا بماند هفته‌ها بوی تو در پیراهنم


عاشقی نازکدلم، کم ظرف مانند حباب

دم مزن با من به تندی ، زانکه در دم بشکنم


آتش عشقت نمی‌دانی چه با من می‌کند

برقِ عالمسوز را سر داده‌ای در خرمنم


نیستی آگه ز رسم دوستی، بشنو که من

آنچنانت دوست می‌دارم که با خود دشمنم


محمد قهرمان

بدهکاری

بیا و تازه گردان این جهانم را به دیداری
روا باشد چو بخشی خرده نانی بر گرفتاری

بجنبان شانه‌ی خود را، بیفشان تار گیسو را
مگر با خنده‌های خود غمی از دوش برداری

منی که غرق چشمانت به هر چاهی گرفتارم
جمال یوسف خود را ندارم هیچ خریداری

نسیمی از سر کویت گذر کرده ز گیسویت
به بوی زلف تو اینجا نمانده‌ست هیچ هوشیاری

صدایت را نگاهت را به گوش من، به چشمانم
بدهکاری بدهکاری بدهکاری بدهکاری

.

"فاطمه نادریان"

سرمه

چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست

لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست


هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است

فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست


مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات

هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست


من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من

دستی به التماس به سمت پریده هاست


از عشق او بترس غزل مجلسش نرو

امروز میهمانی یوسف ندیده هاست


حامد عسکری 

جوانی


جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را


کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را


به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را


بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را


چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را


سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را


نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را


به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را


نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را


استاد شهریار

خوشتر

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

 

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

 

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

 

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است


درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است


می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است


چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است


خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است


همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است.



"عطار نیشابوری"

ای همسفران! باری اگر هست ببندید

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

این طایفه را غصه ی رنج دگران نیست

 

راز دل ما پیش کسی باز مگویید

هر بی بصری باخبر از بی‌خبران نیست

 

غافل منشینید ز تیمار دلِ ریش

این شیوه پسندیدهٔ صاحب نظران نیست

 

ای همسفران! باری اگر هست ببندید

این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست

 

ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم

چشمی ز پی قافله ی ما نگران نیست

 

ای بی ثمران! سروِ شما سبز بماند

مقبول بجز سرکشی بی هنران نیست

 

در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند

میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست.

 

"رحیم معینی کرمانشاهی"

هزار عاشق دیوانه در من

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟
که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت

به قصه ی تو هم امشب ، درون بستر سینه
هوای خواب ندارد ، دلی که کرده هوایت

تهی است دستم اگر نه ، برای هدیه به عشقت
چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت

چگونه می طلبی ، هوشیاری از من سرمست
که رفته ایم ز خود ، پیش چشم هوش ربایت

هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت

دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست
اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت

هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی ؟
که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی
نهم جبین وداع و سر سلام به پایت

حسین منزوی

کوی صبر

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم


چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم


خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم


فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم


فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم


صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم


ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم


تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم


حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم


ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم


شهریار

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بی حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد