رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

تفسیر

مرا توانِ تغییر تو نیست

یا تفسیر تو

باور مکن که توان تغییر زنی، در مردی باشد

و ادعای تمام مردان متوهم باطل است

که زن از دنده‌ی آن‌ها برآمده

زن هرگز از دنده‌‌ی مرد زاده نمی‌شود

اوست که از بطن زن بیرون می‌آید

چون ماهی که از حوض

اوست که از زن جاری می‌شود

به‌سان رودهایی که از سرچشمه

اوست که دورِ خورشید چشمانش می‌گردد

و گمان می‌کند که پابرجای است…


نزار قبانی

درباره شعر

نمیدانم شعر چیست

و در اندیشه آن نبودم

که روزی پا بگذارم 

در تودرتوهای پندار

نه...در اندیشه‌ی آن نبودم 

تا چون پلیسی

بدانم در ژرفای چشم ها ‌چه میگذرد

من از اسرار گل بازجویی نمی‌کنم

و خویشتن راخسته نمی‌کنم

تا از سینه تاریخش را بپرسم

آیا عاقلانه است

که سینه‌ای را بازخواست کنیم

که اتاق را پر از نغمه موسیقی می‌کند؟

پر از ضرباهنگ... و شوری گرم

این کیست؟

نمیدانم 

در اعماق وجودم چه می‌گذرد

من اما از کوچ خویش خوشحالم

از جنون

به جنون

به جنون...


نزار قبانی



آتش‌بازی

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم

و باقی روزهایم را

وقف خاموش کردن آتشی می کنم

که زیر پوستم شعله می کشد!


از: نزار قبانی

تورا زن میخواهم

تو را زن می‌خواهم،

آن‌گونه که هستی


تو را چون زنانی می‌خواهم

در تابلوی‌های جاودانه

چون دوشیزگان نقش شده بر سقف کلیساها

که تن در مهتاب می‌شویند


تو را زنانه می‌خواهم

تا درختان سبز شوند،

ابرهای پر باران به هم آیند،

باران فرو ریزد ...


تو را زنانه می‌خواهم

زیرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه‌ی گندم،

شیشه‌ی عطر،

حتی پاریس زنانه است

و بیروت – با تمامی زخم‌هایش – زنانه است


تو را سوگند به آنان که می‌خواهند شعر بسرایند … زن باش

تو را سوگند به آنان که می‌خواهند خدا را بشناسند … زن باش



"نزار قبانی"

مثل بید های مجنون


رفتنت

آن قدر ها که فکر می‌کنی

فاجعه نیست

من مثل بید های مجنون

ایستاده می‌میرم...


نزار قبانی

زن


هر بار که ترانه ای برایت سرودم

قومم بر من تاختند

که چرا برای میهن شعر نمی سرایی؟

و آیا زن

چیزی به جز وطن است؟


نزار قبانی

در اشک های چشمم

من چیزی از عشق مان

به کسی نگفته‌ام!

آن ها تو را هنگامی که

در اشک های چشمم

تن می‌ شسته ای دیده اند


نزار قبانی

تو زیبا تری

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

و فضای چشمانت

گسترده تر از فضای آزادی...

تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام

از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...

و از اشعاری که آمده اند...

و اشعاری که خواهند آمد...


 

"نزار قبانی"

قول دادم

قول دادم شب‌ها به تو زنگ نزنم

و وقتی مریض شدی به تو فکر نکنم و

نگرانت نباشم

و به تو گل ندهم

و دستانت را نبوسم

اما شب‌ به تو زنگ زدم

و برایت گل فرستادم

و میان چشمانت را بوسیدم تا سیر شدم

قول دادم که...

قول دادم...

قول...

و هنگامی که خنگی‌ام را فهمیدم، خندیدم.


"نزار قبانی"

ابدیت

‌برای من
که به ابدیت ایمان ندارم ،
برای یک هفته ، برای چند روز ،
برای چند ساعت...!
دوستم بِدار...

- نزار قبانی 

خیابان های شب

در خیابان های شب
دیگر جایی برای قدم هایم نمانده است
زیرا که چشمانت
گستره ی شب را ربوده است.

 

"نزار قبانی

باور نداشتم

باور نداشتم که زنی بتواند

شهری را بسازد و به آن

آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

دارم از یک شهر حرف می زنم!

تو سرزمین منی!

صورت و دست های کوچکت،

صدایت،

من آنجا متولد شده ام

و همان‌جا می میرم!


 


"نزار قبانی"

چمدان

ساده‌دلانه گمان می‌کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد.

در چمدانی که باز کردم، تو بودی

هر پیراهنی که پوشیدم

عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه‌های جهان

عکس تو را چاپ کرده بودند.

به تماشای هر نمایشی رفتم

تو را در صندلی کنار خود دیدم

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی.

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها می‌شوم

مسافر همیشه همسفر من...؟

 

"نزار قبانی"

به تو قول دادم برنگردم
اما برگشتم
و از اشتیاق نمیرم اما مردم
به چیزهایی بزرگتر از خودم قول دادم
با خودم چکار کردم؟
از شدت صداقت دروغ گفتم
و خدا را شکر که دروغ گفتم.

"نزار قبانی"

سیب درخشان

چه می شد اگر خدا، آن که خورشید را

چون سیب درخشانی در میانه‌ی آسمان جا داد،

آن که رودخانه ها را به رقص در آورد، و کوه ها را بر افراشت،

چه می شد اگر او، حتی به شوخی

مرا و تو را عوض می کرد

مرا کمتر شیفته

تو را زیبا کمتر

 

"نزار قبانی"