رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور

سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور

می شود سیراب خضر از آب حیوان غم مخور


بر سر انصاف خواهد آمد آن چشم سیاه

می شود آن غمزه کافر مسلمان غم مخور


حسن بی پروا به فکر عاشقان خواهد فتاد

می شود عالم ز عدل خط گلستان غم مخور


از نزول کاروان خط به منزلگاه حسن

دل برون می آید از چاه زنخدان غم مخور


خط مشکین می کند کوتاه دست زلف را

می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور


آتش بی زینهار حسن در دوران خط

بر دل بیتاب خواهد شد گلستان غم مخور


خط حمایت می کند دل را ز دست انداز زلف

مصر اعظم می شود این ملک ویران غم مخور


صبح امیدی که پنهان است دردلهای شب

می شود طالع ازان چاک گریبان غم مخور


بوی پیراهن نخواهد ماند در زندان مصر

خواهد افتادن به فکر پیرکنعان غم مخور


دیده لب تشنه از رخسار شبنم خیز او

غوطه خواهد خورد در دریای احسان غم مخور


ازره گفتار، این موربه خاک افتاده را

می دهد مسندزدست خود سلیمان غم مخور


گرد خواری پیش خیز شهسوارعزت است

زینهار ای ماه مصر از چاه و زندان غم مخور


چون فتد دامان ساحل کشتی مارا به دست

خاک خواهد زد به چشم شور طوفان غم مخور


چون خط شبرنگ، صائب ازلب سیراب او

غوطه ها خواهی زدن درآب حیوان غم مخور



صائب


 

فرو رفت جم را یکی نازنین


فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمین

به دخمه برآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید به زاری و سوز

چو پوسیده دیدش حریرین کفن
به فکرت چنین گفت با خویشتن

من از کرم برکنده بودم به زور
بکندند از او باز کرمان گور

در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند

قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد

دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که می‌گفت گوینده‌ای با رباب:

دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت

"سعدی"

صبوحی

در این شبگیر

کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده‌ست؟ ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور

غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغوله‌ی مهجور

قرار از دست داده، شاد می‌شنگید و می‌خوانید؟

خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما

سپهر پیر بد عهد است و بی‌مهر است، می‌دانید؟

کدامین جام و پیغام؟ اوه

بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانه‌ی تو باز هم آن کوه‌ها پیداست

شنل برفینه‌شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردش

بهار آنجاست، ها، آنک طلایه‌ی روشنش‌، چون شعله‌ای در دود

بهار اینجاست، در دلهای ما، آوازهای ما

و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران کاروان از خوب‌تر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این ده‌کور دور افتاده از معبر

چنین غمگین و هایاهای

کدامین سوگ می‌گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟

اگر دوریم اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک


مهدی اخوان ثالث