| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
همه هستی من آیه تاریکیست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه تورا آه کشیدم، آه
من در این آیه تورا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
فروغ فرخزاد
ﺑﻬﺎﺭ، ﺑﯽﺣﻀﻮﺭِ ﻗﺪﻡﻫﺎﺕ
ﮐﺎﺑﻮﺱِ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺷﮑﻮﻓﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭَ ﺗﻮ
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻓﺼﻞﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﻨﺪ .
"ﺳﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺮﮐبیان"
خنده های تو تنها چیزی ست
که خدا
با دست هایش خلق کرد!
زمین و کهکشان و کوه ها
دایناسورها و دریاها
و تمام مردم
خود به خود پیدا شدند!
"مهدیه لطیفی"

دلت را خوش نکن با حرفهای پوچ تکراری
همیشه میزنی لاف بهار و گل نمیکاری
بیابانگرد تنهایی خود هستم رهایم کن
ندارم نسبتی با عشقهای کوچه بازاری
ندارم سازگاری با نمایشهای تکراری
که خیلی فرق دارد رستگاری با ولانگاری
بلوغی تازه پیدا میکنی آن سوی عادتها
اگر از آرزوهای محالت دست برداری
گذشتهکار من از بازی درمانگری... بگذر
کسی که سالها مرده، نمیخواهد پرستاری
کتاب دف زدن در طوفان_مریم عباسی

در جوخههایِ اعدام
پس از شنیدنِ فرمانِ آتش
سربازی زودتر از همه شلیک میکند
سربازی دیرتر
و دیگر سربازها ، در میانِ این دو
قسم به مکث...!
به اختلافِ زمانیِ میانِ دو شلیک
ما همه سربازیم
آن که زودتر ماشه میچکاند... جلّاد
آن که دیرتر شلیک میکند... عاشق
و مابقی مأموریم
گاهی امّا یکی
اسلحهاش را به سمتِ دهانی نشانه میرود
که فرمانِ آتش داده است
اوست که تنهاست...
#حسن_آذری
شد تیره در هوای تو شمع وجود ما
اشکی به دیده ی تو نیاورد دود ما
رفتی ز دست ما و نمردیم ای دریغ
تا چیست بیوجود تو سود وجود ما
ما موج کوچکیم و درین بحر بیکران
نادیده ماند قوس نزول و صعود ما
غیر از دلی شکسته و دستی شکستهتر
در ما چه دیده بهر حسادت حسود ما
سودی نهفته در دل هر ذرهای ست لیک
در خوابگاه نیستی آسوده سود ما
پژمان بختیاری
ای غم که عبوس و کینه خواه آمده ای
شاید سوی من به اشتباه آمده ای
بر گرد من از کهنه غمان بارویی ست
آه ای غم نو تو از چه راه آمده ای؟
محمدرضا شفیعی کدکنی
توی دفترای شعرم
تو یه تک مصرع نابی
باتو حسم یه پرندس
توی آسمون آبی
بذا با کاغذ شعرام
چند تا بادبادک بسازم
ببرن مارو تا ابرا
تا میشه بهت بنازم
بیا و سهم چشام شو
منو زندهکن دوباره
اگه شد ماه تو باشم
تو شبای بی ستاره
بذا با کل وجودم
از ته دلم بخندم
باشی و نخوای یه لحظم
روتو چشمامو ببندم
فاطمه شفیعی_ کتاب: میشینی ورق میزنی حالتو
داغ تو با استخوانم بوسه بازی میکند
چهرهاما با تبسم صحنه سازی میکند
این تناقض انعکاسی بی نظیر از یاد توست
گرچه گاهی خلق تصویری مجازی میکند
مثل خطهای سیاه دفتر من روزگار
هرمسیری میروم با تو موازی میکند
هیچ سوزی از دل ساز من امشب برنخواست
شاید او هم با سکوتت همنوازی میکند
شرح حال ما نمیگنجد میان واژگان
واژهی عشق است اینجا یکه تازی میکند
خیمهشب بازی زیبایی که راه انداختی
صحنهی پایانیاش را مرگ بازی میکند
مریم نیکوبخت
تکیه داده ای به دیوار و...
می خندی!
انگار نه انگار که تو
توی عکسی...
و من ،
آویزان ِ این زندگی بی تو!
کامران رسول زاده

در من زنیست
از دورانِ پارینهسنگى
که مردش هنوز
از شکار برنگشته است
در دلم
گلّه گلّه گوزنِ شمالى
رم کردهاند
افسانه توکلی
کلیدی زنگ زده ام
بر درب خانه ای قدیمی
سالها خیره به روبرو
نه کسی می آید
نه می رود
تنهایی ام ترک برداشته
پس دست هایت کو؟...
#دنیا_غلامی
وبلاگ شخصی شاعر: