| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

من موجی کوچکم
تو خوابیده ای آرام
و من پشت پلک تو آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی ..
دستهات را زیر باران بگیری و
بخندی ...
"عباس معروفی"
لبهای سرخ
چیزی از اندوه صدایت کم نمیکند
آنقدر ترانهی قدیمی خوانده بودی
که لبهایت پیر شده بود
دوستانت مثل دندانهایت
یکی
یکی افتادند
دندان مصنوعی حرف دهان پرکنی است
اما دوستان مصنوعی...
سید رسول پیره
پریشانم
پریشانم مثل گیسویی در آغوش باد
مثل قطره آبی در دامان موج
مثل تقدیر من در دستان تو ...
نمیدانم چشمانت
بر سر روز و روزگارم چه آورده که
سراسر داغ و آتشم ...
شعله ای بجـــانم انداخته ای که میترسم تمام یخ های قطب را
شرمنده و آب کنـــد
آتشی در من شعلـــه ور کردی
که برای آفتاب رجز میخوانم و در دل درختان دلهره انداخته ام
و پروانه ها از دیارم کوچ کرده اند..
این درد دوری بال پروانه و
فراق عطر شکوفه ی درختان و
همجواری ام با داغی بی پایان
از شعله ی فراق توست
اگر پروانه ها به عیادت زخم هایم نیایند ، اگر شعرهایم بسوزند و خاکستر شوند ،
اگر درختی در همسایگی ام دوام نیاورد ،
غمی نیست ..
ترس من اینست
که روزی نتوانم قبل از آفتاب بیدار شوم
و به چشمانت سلام و شعر تقدیم کنم ...
جبار فتاحی (رستا)
مثل شرابی لذتانگیزی نمیدانی
از هرچه خوبی هست لبریزی نمیدانی
من حافظ ابیات موزون تنت هستم
شاخه نبات شهر تبریزی نمیدانی
سرما و گرمای وجودت خارقالعادهست
تلفیق تابستان و پاییزی نمیدانی
چنگیز چشمانت اگرچه خون به پا کرده
تو قدر خونهایی که میریزی نمیدانی
تو از غرور مردهای ترک میترسی
افسوس از احساسشان چیزی نمیدانی
حالا خودت را این نشان افتخارم را
بر گردنم باید بیاویزی نمیدانی
امید صباغ نو
از کتاب: جنگ میان ما دونفر کشته میدهد
اگر میشد به ماه سفر کنم
در نیمهی روشناش یک صندلی میگذاشتم
خیره میشدم به زمین
تا سرزمینی را که از آن فرار کردهام، پیدا کنم
و در نیمهی تاریکاش
کافههایی کوچک میساختم
برای گریستن خودم
و آنهایی که از زمین فرار کردهاند
حسن آذری

دوست داشتن ما
بازی برف و خورشید بود...
هر چقدر عاشقانه تر می تابیدم
محو تر می شدی!
"مینا آقازاده"
دادند قلم به دست ما ناشیها
افتاد خطی به صورت کاشیها
پاشید به روی بوم تنهایی، مرگ
رفتند به خواب، رنگ نقاشیها
جلیل صفربیگی

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کن افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
هوشنگ ابتهاج