-
اهلی عشق
دوشنبه 10 شهریور 1399 01:44
در چرخش تاریخ، چه سرخورده چه سرخوش دنیا نه به جمشید وفا کرد، نه کوروش آسودهام از آتش نیرنگ حسودان از تهمت سودابه بری باد، سیاوش ما اهلی عشقیم چه بهتر که بمیریم جایی که در آن شرط حیات است ، توحش ای دل! من اگر راز نگهدار تو بودم این چشمهی خشکیده نمیکرد تراوش من بی تو سرافکنده و دمسردم و دلخون ای عشق سرت سبز و دمت...
-
خاکستر
شنبه 8 شهریور 1399 13:18
دستی به سپیدی ِ روز پنجره را گشود سرما و سوز بیدار بر پلک های من نشست ... * اکنون خاکستر شب را باد در کوچه می برد ... خسرو گلسرخی
-
بغض
شنبه 8 شهریور 1399 12:16
-
گلی به سرخی خون
دوشنبه 3 شهریور 1399 00:57
تو رفتی شهر در تو سوخت باغ در تو سوخت اما دو دستِ جوانت بشارت فردا ، هر سال سبز می شود و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک گل می دهد گلی به سرخی ِ خون ... خسروگلسرخی
-
گریه
جمعه 31 مرداد 1399 14:57
چشمان تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعر هایم اگر چشم های تو اینگونه از شنیدنشان، گریه می کنند شاید که آگهند ز پایان ماجرا شاید برای هر دومان گریه می کنند! بانوی من! چگونه تسلایتان دهم؟ چون چشم های باورتان گریه می کنند پر کرده کیسه های خود از بغض رودها چون ابرهای خیس خزان گریه می...
-
چرا اشک
پنجشنبه 23 مرداد 1399 01:14
به من محبت کن ! که ابر رحمت اگر در کویر می بارید به جای خار بیابان - بنفشه می روئید و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست چرا هراس ؟ چراشک ؟ بیا که من - بی تو درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیستغ امید بارش باران نو بهارم نیست حمید مصدق
-
قهوه ات یخ کرد
سهشنبه 21 مرداد 1399 00:27
-
متن کامل صدای پای آب
دوشنبه 20 مرداد 1399 23:59
اهل کاشانم. پیشه ام نقاشی است: گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود. متن کامل شعر در ادامه مطلب نثار شبهای خاموش مادرم اهل کاشانم. روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستانی ، بهتر از آب روان. و...
-
شده آیا؟...
چهارشنبه 15 مرداد 1399 14:38
-
خیاط اجل
چهارشنبه 15 مرداد 1399 10:45
محبت آتشی در جانم افروخت که تا دامان محشر بایدم سوخت عجب پیراهنی بهرم بریدی که خیاط اجل میبایدش دوخت باباطاهر
-
مسلسل
چهارشنبه 15 مرداد 1399 10:36
جوشان از خشم مسلسل را به زمین کوفت دندان به دندان بَرفشرده کلوخْپارهیی برداشت با دشنامی زشت و با دشنامی زشت بَرابَریان را هدف گرفت. همسنگران خندهها نهان کردند. سهراب گفت: ــ آه! دیدی؟ سرانجام او نیز... احمد شاملو