من مرگ را دیده ام
که دامنی بلند به تن داشت
چند النگوی طلایی در دستهای سیاه و برهنه اش می درخشید
تو در خیابانی پر از خون
با او تانگو می رقصیدی
می چرخید
می خندیدی
من نگران این بودم
مبادا سرما بخوری
و کسی نباشد که شالش را دور گردنت بیندازد...
#دنیا_غلامی
@bestpoems404