-
زن
جمعه 10 فروردین 1403 11:43
هر بار که ترانه ای برایت سرودم قومم بر من تاختند که چرا برای میهن شعر نمی سرایی؟ و آیا زن چیزی به جز وطن است؟ نزار قبانی
-
از کوزه گری کوزه خریدم باری
جمعه 10 فروردین 1403 11:05
از کوزه گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری شاهی بودم که جام زرینم بود اکنون شده ام کوزۀ هر خمّاری خیام
-
به راهی که از آن رفته ای.
جمعه 10 فروردین 1403 11:01
گاهی ستاره ای خودش را به زمین می اندازد نهنگی به ساحل پلنگی به دره و من... به راهی که از آن رفته ای. وحید عمرانی
-
ای همسفران! باری اگر هست ببندید
جمعه 10 فروردین 1403 10:57
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست این طایفه را غصه ی رنج دگران نیست راز دل ما پیش کسی باز مگویید هر بی بصری باخبر از بیخبران نیست غافل منشینید ز تیمار دلِ ریش این شیوه پسندیدهٔ صاحب نظران نیست ای همسفران! باری اگر هست ببندید این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم چشمی ز پی قافله ی ما نگران...
-
به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت
جمعه 3 فروردین 1403 08:45
نه به خاک دربسودم نه به سنگش آزمودم بهکـــجا برم سری راکه نکردهام فــدایت ز وصال بیحضــورم به پیام ناصبــورم چقدر ز خویش دورم که به من رسد صدایت #بیدل_دهلوی
-
گاهی...
دوشنبه 28 اسفند 1402 18:43
گاهی آنقدر واقعیت داری که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد به یک درخت خیره می شوم از سنگ ها توقع دارم مهربانی را باران بر کتفم می بارد دستهایم هوا را در آغوش می گیرد شادی پایین تر از این مرتبه است که بگویم چقدر گاهی آن قدر واقعیت داری که من صدای فروریختن شانه های سنگی شیطان را می شنوم و تعجب نمی کنم اگر ببینم ماه...
-
گوریست جای چشم
دوشنبه 28 اسفند 1402 18:37
بر دیدهام مخواب که گوریست جای چشم در آن نگاههای مرا خاک کردهاند هر گه که طرح عشق کشیدم به گونهای با زهر کینه طرح مرا پاک کردهاند ((نصرت رحمانی))
-
سر بزنگاه
پنجشنبه 24 اسفند 1402 21:37
من با تو هیچ مرز مشترکی ندارم جز همین سیم خارداری که حتی تن رویا را زخم می کند جز همین هوا که هیچ پرنده ای را به رسمیت نمی شناسد جز همین صدایی که به آن طرف دیوار هم نمی رسد جز خدایی که سر بزنگاه اخم می کند! "مریم نوابی نژاد"
-
بعدِ دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟
سهشنبه 8 اسفند 1402 13:48
چه خبر یار؟ شنیدم که گرفتار شدی دل سپردی و برای دگری یار شدی بعدِ دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟ خوب شد زندگی ات؟ یا که بدهکار شدی؟ بی تو اینجا خبری نیست به جز غصه و درد حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی بودنت, پنجره ای باز به رویاها بود ناگهان پنجره را بستی و دیوار شدی عشق را با طمعِ منطق خود تاخت زدی تا نهایت به دلت...
-
یک لحظه گذشتی از کنار دنیا
پنجشنبه 3 اسفند 1402 15:02
هم رود خراب و مست راه افتاده هم کوه عصا به دست راه افتاده یک لحظه گذشتی از کنار دنیا دنبال تو هر چه هست راه افتاده جلیل صفربیگی
-
سردم شدهاست
پنجشنبه 3 اسفند 1402 15:00
سردم شده است و از درون می سوزم حالا شده کار هر شب و هر روزم تو شعر مرا بپوش سرما نخوری من دکمه ی این قافیه را می دوزم جلیل صفربیگی