-
این همه پاییز
جمعه 26 آبان 1402 14:29
این همه مرگ این همه پاییز از طاقت ما بیرون است... وقتی رفت پاییز بود افسانهی برگ بود و تنهایی من چگونه میتوانستم فراتر از پاییز بروم نگران بودم که برگها ناگهان محو شوند من تازه به برگها خو گرفته بودم چه میخواستم چه نمیخواستم من مطیع پاییز شده بودم... در پایان پاییز میدانستم همهی ما ویران میشویم اگر از ما چیزی...
-
حالا که مقصد تویی
چهارشنبه 24 آبان 1402 12:38
ای کاش حواست نباشد از خانه بیرون بزنی من به کوچه بیایم و به باران فکر کنم و تو روزنامه ات را روی سرت بگیری من تمام کوچه را بدوم و کمی چتر تعارفت کنم حتما مسیرمان یکی ست حالا که مقصد تویی ! سمانه سوادی
-
خط بریل
سهشنبه 16 آبان 1402 23:57
نابینای توام نزدیک تر بیا فقط به خط بریل می توانم که تو را بخوانم، نزدیک تر بیا که معنی زندگی را بدانم. "محمد شمس لنگرودی"
-
تاوان
سهشنبه 16 آبان 1402 19:24
تاوان تو را می دهم تو زیباترین گناه من بودی هر بار که حلقه را تنگ تر می کنی مرگ شیرین تر می شود این برزخ از لحظه های دلواپسی لبریز است آخرین تیر ترکش تویی از کمان رها شو می خواهم زیبا بمیرم. "روشنک آرامش"
-
میخواهم از این به بعد، آدم باشم
شنبه 13 آبان 1402 01:07
خوب و بد اشتباه را بگذارید شیطان و من و گناه را بگذارید میخواهم از این به بعد، آدم باشم لطفا سر من کلاه را بگذارید ...... جلیل صفربیگی
-
قول دادم
شنبه 13 آبان 1402 01:02
قول دادم شبها به تو زنگ نزنم و وقتی مریض شدی به تو فکر نکنم و نگرانت نباشم و به تو گل ندهم و دستانت را نبوسم اما شب به تو زنگ زدم و برایت گل فرستادم و میان چشمانت را بوسیدم تا سیر شدم قول دادم که... قول دادم... قول... و هنگامی که خنگیام را فهمیدم، خندیدم. "نزار قبانی"
-
اجبار
جمعه 12 آبان 1402 22:50
هستی اما... کمرنگ حرف میزنی اما تلخ محبت میکنی اما سرد چه اجباریست دوست داشتنِ من؟! - فریبا وفی
-
پیراهن
شنبه 6 آبان 1402 01:04
ما دو پیراهن بودیم بر یک بند... یکی را باد برد، دیگری را باران هر روز خیس می کند... "رویا شاه حسین زاده"
-
دل من هرزه نبود
شنبه 29 مهر 1402 10:58
دل من هرزه نبود ؛ دل من عادت داشت که بماند یک جا ... به کجا ؟ معلوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت یک پرده توری ، که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از آن می گذری دل من ساکن دستان تو بود ... دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری راستی دل من...
-
خنجر
شنبه 29 مهر 1402 10:55
تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از منِ خسته نمی پرسیدی آه ای مَرد چرا تنهایی..؟ "ایرج جنتی عطایی"
-
تو در من زیستی من در تو مردم
شنبه 29 مهر 1402 10:52
شبی دور از تو - اما با تو- تا صبح در آن دوران شیرین ره سپردم تو را با خود به آنجاها که یک عمر غمت جان مرا می برد بردم هزاران بار دستت را به گرمی به روی سینه ی تنگم فشردم وفاهای تو را یک یک ستودم خطاهای تو را ده ده شمردم زحد بگذشت چون خودکامگی هات صفای خویش را افسوس خوردم به چشم خویشتن دیدی در این عشق تو در من زیستی من...