رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

سیاوش قمیشی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


   بنویسید به دیوار سکوت، 

                عشق سرمایه هر انسانست،

                       بنشانید به لب حرف قشنگ 

 

     حرف بد وسوسه شیطانست،

               و بدانید که فردا دیرست،

    و اگر غصه بیاید امروز 

  

               تا همیشه دلتان درگیرست.

        پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود

                                                  و بکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد!!!

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی 
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی


دوستان عیب کندم که چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی


ای که گفتی نرو پی خوبان زمانه  

ما کجاییم در بحر تفکر و تو کجایی


پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آینه کوچک ننمایی


حلقه بر در نتوانم از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی


عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی


روز صحرا ست و لب جوی و تماشا
در شهر دلی نمانده که بربایی


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم 

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن



تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی 



 

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد



که بدانست که دربند تو خوشتر ز رهایی 

 

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده 

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی




مهدی اخوان ثالث, اشعار اخوان ثالث


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟!
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای.

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است ...

مهدی اخوان ثالث, اشعار اخوان ثالث


دلم خوش نیست

دلم خوش نیست غمگینم . . .  

 

    کسی شاید نمیفهمد کسی شاید نمیداند . . .
                 

       کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی 


         تو میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی :
                   

                  عجب احساس زیبایی …

 ! تو هم شاید نمیدانی … !



                  

نیما یوشیج


Image result for ‫تصویر گل‬‎

تو را من چشم در راهم شبا هنگام... 

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی 

 وزان دل خستگانت راست اندو هی فرا هم  

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگانند  

در آن هنگام که بندد دست نیلوفر به پای سر و کوهی دام  

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم  

تو را من چشم در راهم 


  

 

من نگویم  که مرا از قفس ازاد کنید 
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید 

فصل گل می گزرد هم نفسان بهر خدا 
بنشینید به باغی و مرا  یاد کنید 

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان 
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید 

هر که داردز شما مرغ اسیری به قفس 
برده در باغ و به یاد منش ازاد کنید 

آشیان من بی چاره اگر سوخت چه باک 
فکر ویران شدن خانه صیاد کنید 

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین 
خبری گفته و غم گین دل فرهاد کنید 

گر شد از جور شما خانه موری ویران 
خانه خوش محال است که اباد کنید

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست 


عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود  


سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او 


گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای 


جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی


  خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن


  مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو … من نیستم


  گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم


  سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی


  عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم 


کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت


  روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی 


حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود


مرد راهم باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم


– شعر از: مرتضی عبداللهی

بهار

بهار گرمی زمستان را گسست

بی سخن بر خنده گل هانشست


شاد کرد قامت رعنای سپهر

 دست کشید بر دامن صحرا به مهر


بر سر سرد ستاره دستی بزد 

با هر دل غمگین جهان حرفی بزد.


در گوش ابر تیره سخن هایی بگفت 

 در گلوی بلبل سخن هایی شکفت 


خنده بر هر لبی بست نشست

 دل من ناگهان سخت شکست 


شادی از دل من بربست رخت 

کم تر بود ارزش قلب من از برگ درخت



فاطمه نادریان