رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست


نایت اسکین

زندگی

سبزترین آیه

در اندیشه ی برگ زندگی

خاطر دریایی یک قطره

در آرامش رود زندگی

حس شکوفایی یک مزرعه

در باور بذر زندگی

باور دریاست در اندیشه ی ماهی

در تنگ زندگی

ترجمه ی روشن خاک است

در آیینه ی عشق زندگی

فهم نفهمیدن هاست

نایت اسکین


عکس های عاشقانه همراه با شعر


نایت اسکین


میزی برای کار

         کاری برای تخت

                   تختی برای خواب

                         خوابی برای جان

                                   جانی برای مرگ

                                               مرگی برای یاد

                                                     یادی برای سنگ

                                                               این بود زندگی  

 

اشعاری در باره خداوند

ای همت هستی زتو پیدا شده

خاک ضعیف از تو توانا شده
آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به

ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما
پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم
یارشو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچاره‌گان
قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بیکسی ما ببین بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
در که گریزیم توئی دستگیر
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت
درگذر از جرم که خواننده‌ایم

چاره ما کن که پناهنده‌ایم

نظامی

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

  
 همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد 
 دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی


نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی


دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی


نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی


برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی


دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی


چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی


گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

سعدی


جمله زیبا با عکس, جملات کوتاه آموزنده

رباعیات خیام

آن قصر که جمشید در او جام گرفت 

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت


بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

 دیدی که چگونه گور بهرام گرفت


آن به که در این زمانه کم گیری دوست  
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

 آنکس که به جمگی ترا تکیه بر اوست 
  چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست 

  بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست


این سبزه که امروز تماشاگه ماست

   تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست



اکنون که گل سعادتت پربار است 

   دست تو ز جام می چرا بیکار است


می‌خور که زمانه دشمنی غدار است 

    دریافتن روز چنین دشوار است



پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است    

  گردنده فلک نیز بکاری بوده است


هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین  

     آن مردمک چشم‌نگاری بوده است



تا چند زنم بروی دریاها خشت   

   بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت


خیام که گفت دوزخی خواهد بود      

       که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت



فسوس که نامه جوانی طی شد    

و آن تازه بهار زندگانی دی شد   


وآن مرغطرب که نام او بود شباب   

فریاد ندانم کی آمدوکی شد

 

         

یک عمر به کودکی به استاد شدیم   

   یک عمر زاستادی خود شاد شدیم


افسوس ندانیم که ما را چه رسید 

       از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم  



در کارگه کوزه گری بودم دوش  

 دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش  


هر یک به زبان حال با من گفتند 

    کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش


 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من   

      وین حرف معما نه تو دانی و نه من      

    

هست از پس پرده گفتگوی من و تو   

  چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من



شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی  

  هر لحظه به دام دگری پا بستی


گفتا  شیخا هر آن چه گویی هستم 

        آیا تو چنان که می نمایی هستی

 



 به دوستی دوستان مهربان سوگند

به آن نمک که خوردی، به بوی نان سوگند

گله نمی کنم از بد عهدی ایام

به عهد و وفاداری دوستان سوگند

اگر چه نارفیق مرا هزار خنجر زد

به دست یا علی تا پای جان سوگند

گذشته‌ها گذشت و این نیز بگذرد

به اشک و ناله‌ی عاشقان سوگند

دلم نشان ز تو دارد، تو ای رفیق شفیق

خدا خودش گواه، به این نشان سوگند


 

آن کس که بداند و بخواهد که بداند


خود را به بلندای سعادت بــــرساند


آن کس کــــه بداند و بداند که بداند


اسب طلب از گنبد گـــردون بجهاند


آن کس کــــه بداند و نداند که بداند


با کوزه آب اســت ولی تشنه بماند


آن کس کــــه نداند و بداند که نداند


لنگان خرک خویش به منزل برساند


ان کس که نداند و بخواهد که بداند


جان و تــــن خود را ز جهالت برهاند


آن کس کـــه نداند و نداند که نداند


در جهل مــــــــرکب ابد الدهر بماند



گر به دولت برسی مست نگردی ، مردی

 

گـــر به ذلت برسی پست نگردی ، مردی

 

اهل عــــــالم همه بازیچه دست هوسند

 

گـــــر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی


کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی

 

چیزی کــــــه نپرسند ، تو از پیش مگوی


از آغـــــــــــاز دو گوش و یک زبانت دادند

 

یعنی  که دو بشنو و یـــکی بیش مگوی


 

 

نیما یوشیج



نایت اسکین
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا زجای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا باز گذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم

دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم؟
نه بختِ بدِ مراست سامان
وای شب،نه تُراست هیچ پایان
...

تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچۀ گذشتگانی
یا راز گشایِ مردگانی

تو آینه دارِ روزگاری
یا در رهِ عشق پرده داری؟
یا دشمن جانِ من شدستی؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جانِ فسرده و دلِ ریش

بگذار فرو بگیردم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره؟

بگذار به خواب اندر آیم
کز شومیِ گردشِ زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
وآزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشمها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
نیما یوشیج

شعر قایقی خواهم ساخت سهراب سپهر ی


قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی 
و دل از آروزی مروارید، 
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران 
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان 

 

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

 

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

 

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. 

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

شعر از: سهراب سپهری

_________________________________________________________________________________________

_________________________________________________________________________________________

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد گفت : چه قدر بد شانس هستم و آنجا را ترک کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد سیب را نقاشی کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد سیب را بالذت خورد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد عصاره شفا بخشی از آن ساخت و معجزه طب را آشکار کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد سیب را گذاشت برای روز مبادا.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد گفت : این توطئه دشمن است و درخت را قطع کرد.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد به دل ذرات سیب سفر کرد و فلسفه جهان را از پیوند ذرات آن یافت.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد سیب را خاک کرد؛ تا نگاه بد بینانه دیگران ، سیب را پژمرده نکند.

روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد : آن مرد شعری گفت : << زندگی یک سیب است!>>

 



اشعار کوتاه سعدی

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست  
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست 
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند  

گو رخت منه که بار می‌باید بست

http://susawebtools.ir/img/gallery/linepic/443.gif


دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت 
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد 
ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست  
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد

http://susawebtools.ir/img/gallery/linepic/443.gif



چو می‌دانستی افتادن به ناچار  
نبایستی چنین بالا نشستن 
به پای خویش رفتن به نبودی  
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟


http://susawebtools.ir/img/gallery/linepic/443.gif

مگسی گفت عنکبوتی را  
کاین چه ساقست و ساعد باریک 
گفت اگر در کمند من افتی 
پیش چشمت جهان کنم تاریک  


تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد
ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت خانه ام از راز سفر می گوید

به من از آمدن روز دگر می گوید

تیک و تاک نفسش می کند آگاه مرا

ز غم زندگی رفته هدر می گوید

بانگ زنگش به ضمیرم ز غم و ناله خود

شکوه گر ‌‌از گذر وقت سحر می گوید

سرعت ثانیه اش در دل شبها به من از

سرعت فرصت در حال گذر می گوید

حرکت عقربه اش حرکت ایام من است

با صدایش به من از عمر خبر می گوید

خبر از راز حقایق خبر از غصه دل

خبر از کوتهی عمر بشر می گوید

قدر هر ثانیه دان چون که ببینی فردا

قاصد مرگ ز هنگام سفر می گوید
 

شعر پاییزی



اسمانش را گرفته تنگ در آغوش . .

ابر با ان پوستین سرد نمناکش .

باغ بی برگی روز و شب تنهاست

باسکوت پاک غم ناکش .

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانیست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار و پودش باد .

. گو بروید یانروید،هرکجا خواهد یا نمی خواهد

. . باغبان و رهگزاری نیست

باغ نو میدان

چشم در راه بهاری نیست .

. گر ز چشمش پرتو گرمی نمی

تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟ .

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک امیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

پادشاه فصل ها :پاییز
-____________________________________________________________



خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند

پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند

با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند

تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست

کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست

گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست

رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونست

پستانی سختست و درازست و نگونست

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست

زردیش برونست و سپیدیش درونست

چون سیم درونست و چو دینار برونست

آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو

هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ

وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو

رویش به سر سوزن بر آژده هموار

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته

چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته

نیکو و باندام جراحتش ببسته

___________________________________________


 سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

 

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک‌خورده‌ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

 

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

 



سهراب سپهری





سهراب سپهری




 
 
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

مولوی

مــن غلام قمــرم ، غیـــر قمــر هیــچ مگو
پیش مـــن جـز سخن شمع و شکـر هیچ مگو
سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت
آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو
گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم
گــفت : آن چیـــز دگـــر نیست دگـر ، هیچ مگو
من به گــوش تـــو سخنــــــهای نهان خواهم گفت
ســر بجنبـــان کـــه بلـی ، جــــز که به سر هیچ مگو
قمـــری ، جـــــان صفتـــــی در ره دل پیــــــدا شـــد
در ره دل چـــه لطیف اســــت سفـــر هیـــچ مگــو
گفتم : ای دل چه مه است این ؟ دل اشارت می کرد
کـــه نــه اندازه توســــت ایـــن بگـــذر هیچ مگو
گفتم : این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟
گفت : این غیــر فرشته ست و بشــر هیچ مگو
گفتم :این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد
گــفت : می باش چنیــن زیرو زبر هیچ مگو
ای نشسته در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو،رخت ببر،هیچ مگو
گفتم:ای دل پدری کن،نه که این وصف خداست؟
گفت : این هست ولـــی جان پدر هیچ مگو

مولوی

نایت اسکین


مولوی

مادر و پدر

کسی که ناز مرا می کشید مادر بود

کسی که حرف مرا می شنید مادر بود

کسی که گنج به دستم سپرده بود ، پدر

کسی که رنج به پایم کشید مادر بود

کسی که شیره جان می مکید من بودم

کسی که روح به تن من می دمید ، مادربود

کسی که در دل شب از صدای گریه من

سپندوار از جا می پرید مادر بود

کسی که دور اگر می شدم ز دامانش

برهنه پا زپیم می دوید مادر بود

کسی که در غم و اندوه و در پریشانی

به دردهای دلم می رسید مادر بود

کنار بستر بیماریم پرستاری

که تا صباح نمی آرمید مادر بود

به روزگار جوانی کسیکه قامت او

به زیر پای محبت خمید مادر بود

چو در گذشت نگارنده با تاسف گفت

که آن به راه محبت شهید ، مادر بود 

 

 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو می دانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

پروین اعتصامی


اشعار زیبا

بـه پنـدار تــــو:


جهانم زیباست!


جامه ام دیباست!


دیــــــده ام بیناست!


زیـانـــم گـــــــــویاست!


قفســــم طلاســــت!


به این ارزد که دلم تنهاست؟


رحیم معینی کرمانشاهی


نایت اسکین

تو به من خندیدی و نمی دانستی 
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم 
باغبان از پی من تند دوید 
سیب را دست تو دید 

غضب آلود به من کرد نگاه 
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 
و تو رفتی و هنوز  
سالهاست که در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

 

من به تو خندیدم 
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 
پدرم از پی تو تند دوید 
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 
پدر پیر من است
من به تو خندیدم 
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 
دل من گفت: برو 
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. 
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 
حیرت و بغض تو تکرار کنان 
می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مثل هر شب، هوسِ عشق خودت زد به سرم
چند ساعت شده از زندگی‌ام بی خبرم

این همه فاصله، ده جاده و صد ریلِ قطار
بال پرواز دلم کو، که به سویت بپرم؟
.
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من!|
بین این قافیه‌ها گم شده و در‌به‌درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

بسته بسته "کدوئین" خوردم و عاقل نشدم!|
پدر عشق بسوزد... که در آمد پدرم!
.
بی تو دنیا به دَرَک! بی تو جهنّم به دَرَک!|
کفر مطلق شده ام، دایره‌ای بی‌وترم
.
من خدای غزل ناب نگاهت شده‌ام از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم

امید صباغ نو



   لحظه دیدار نزدیک است...  

 

        باز من دیوانه ام ،مستم

             باز میلرزد

                                     دلم ،

                                                      دستم

 

               باز گویی در جهان دیگری هستم

های!


       نخراشی به غفلت گونه ام را 

  تیغ

               های،


       نپریشی صفای زلفکم را،

                                       دست

 وآبرویم را نریزی،


                          دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

((مهدی اخوان ثالث))

                         

حافظ

 

 

 

مدامم مست می دارد نسیم ِ جعد گیسویت

خرابم می کند هر دَم فریب ِ چشم ِ جادویت

 

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت ؟

 

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

 

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی بـُرقع از رویت

 

وگر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی

برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت

 

من و باد ِ صبا مسکین ، دو سرگردان دو بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

 

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عُقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت