-
لبخندی به لب دارم
جمعه 7 بهمن 1401 20:12
لبخندی به لب دارم موجی گذرا پیش از آنکه لب ها از هم باز شوند و من آن را برای تو نگه میدارم این هدیه عشق است برای من و هدیه من برای تو ستیزه جویی و ناسازگار عیبی ندارد دیگران را دوست داشته ای ، دروغ گفته ای، مهم نیست من بازو در بازوی دامادِ خاکستری چشم خود به روی ابر ها به معبد مقدس میروم آنا اخماتووا
-
خیابان ولیعصر
پنجشنبه 6 بهمن 1401 15:37
چقدر سخت است شاعر خیابان ولیعصر بودن،چگونه این همه درخت ،این همه برگ سبز عاشق را بسرایم ؟ چقدر سخت است دنبال کلمات تازه از پنجره ی اتوبوس بیرون را نگاه کردن و در جو های بی آب به جست و جوی دریا رفتن ... محمدرضا مهدیزاده از کتاب :چقدر برای عاشق شدن وقت کم است
-
هنر فاصله ها
سهشنبه 4 بهمن 1401 21:47
فکر می کنم هنر اصلی هنر فاصلـــــه هاست. زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور یخ می زنیم. باید یادبگیریم جای درست و دقیق را پیدا و همان جا بمانیم...! برگرفته از کتاب "دیوانه وار" کریستین بوبن مترجم: مهوش قویمی
-
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
سهشنبه 4 بهمن 1401 21:42
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمیدهی مَجالی نه رَهِ گُریز دارم نه طریق آشنایی چه غمْ اوفتادهای را که تواند احتیالی همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار...
-
گریه های زنانه
سهشنبه 4 بهمن 1401 00:45
سه دقیقه مانده به فردا و من نمیدانم کجای این دنیا گریه های زنانه ام را جا گذاشته ام که این گونه شامگاهان طولانی را باید مردانه قدم بزنم فاطمه نادریان
-
مربای تمشک با چای
سهشنبه 4 بهمن 1401 00:02
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت دعای شامگاهی، طاووس سفید و نقشه ی رنگ پریده آمریکا و سه چیز را دوست نداشت گریه کودکان مربای تمشک با چای و پرخاشجوئی زنانه را ...و من همسر او بودم آنا آخماتووا
-
زاهد
دوشنبه 3 بهمن 1401 23:49
زاهد بودم ترانهگویم کردی سر فتنهٔ بزم و بادهخویم کردی سجادهنشین با وقاری بودم بازیچهٔ کودکان کویم کردی مولانا
-
خراب چشم تو
دوشنبه 3 بهمن 1401 13:44
یک پلک تا به هم بزنی باد می برد عشقی که کار دست دلت داد می برد کوه غرور عامل تغییر ماجراست پژواک غصه های مرا شاد می برد یارا عقب بایست که این رود سهمگین مهرت همین که در دلش افتاد میبرد دشمن خراب چشم تو را دست کم گرفت دارد تو را به خانه ی آباد میبرد شیرینی ات به کام رقیب است و تلخی اش عمری ست مرا به خلسه ی بیداد میبرد...
-
رد پا
دوشنبه 3 بهمن 1401 13:25
جنگل ردپای باران است ویرانه ردپای توفان من ردپای توام همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم. "علیرضا راهب"
-
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
دوشنبه 3 بهمن 1401 12:55
تا یار برفت صبر از من برمید وز هر مژه ام هزار خونابه چکید گوئی نتوانم که ببینم بازش تا کور شود هر آنکه نتواند دید عبید زاکانی
-
جای خالی تو
شنبه 1 بهمن 1401 23:02