-
خاطره ای در درونم است
جمعه 11 فروردین 1402 20:01
خاطره ای در درونم است چون سنگی سپید درون چاهی سرستیز با آن ندارم؛ توانش را نیز برایم شادی است و اندوه در چشمانم خیره شود اگر کسی آن را خواهد دید غمگین تر از آنی خواهد شد که داستانی اندوه زا شنیده است میدانم خدایان انسان را بدل به شیئی میکنند بی آن که روح را از او برگیرند تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من تا اندوه...
-
زیادت را که دزدیدند...کمت را آرزو کردم
جمعه 11 فروردین 1402 01:07
-
گرچه از قصه ی ما می ترکد سنگ صبور
پنجشنبه 10 فروردین 1402 02:32
صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور گرچه از قصه ی ما می ترکد سنگ صبور از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور تو عجب تنگه ی عابرکشی ای معبر عشق که به جز کشته ی عاشق نکند از تو عبور در فروبند برین معرکه که کآن طبل تهی گوش گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد...
-
سیاه
سهشنبه 8 فروردین 1402 14:01
زیبای من سیاه اگر چشم تو باشد سرم که بر زانوان تو باشد میدانم، شب از چشمهای تو میآید پنهانی به درهها میریزد بر کوهها و دشتها میگسترد دریایی تاریک، زمین را در خود میپوشد. سیاه اگر چشم تو باشد روشنای من است. "لوسیان بلاگا" (ترجمه نفیسه نواب پور)
-
گریه
چهارشنبه 2 فروردین 1402 17:44
چشمان تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تو اینگونه از شنیدنشان گریه می کنند شاید که آگهند ز پایان ماجرا شاید برای هر دومان گریه می کنند بانوی من ، چگونه تسلایتان دهم چون چشم های باورتان گریه می کنند وقتی تو گریه می کنی ، ای دوست در دلم انگار که ابرهای جهان گریه...
-
یک شب مهتاب
یکشنبه 28 اسفند 1401 00:23
یک شبِ مهتاب مردمانِ زیادی سازهایشان را بر میدارند زیباترین آهنگها را مینوازند تا من عاشقانهترین شعرم را برایت بخوانم تا تو مستِ عطرِ شب بو ها، تا تو عاشق یک دسته گلِ یاس شوی و تو خواهی دید که تمامِ دنیا بیدار مانده است تا به آغوشم بیایی و من دیوانه وار بگویم " دوستت دارم " "نیکی فیروزکوهی"
-
چه باید کرد اگر اینجا پلنگ از ماه میترسد
چهارشنبه 17 اسفند 1401 11:40
چه باید کرد اگر اینجا پلنگ از ماه میترسد رفیق نیمه راه است از رفیق راه میترسد به گوشش آیه ها خواندم که سبز از خاک برخیزد ولی دیدم که او از باءِ《بسم الله 》میترسد نه تنها سیب و گندم هاش میترساند آدم را که هر کس از فریبش میشود آگاه، میترسد چو دیدم ماه را در پشت ابر تیره دانستم که از تاریکی شب ، بی نهایت ماه میترسد از...
-
آنقدر زیبایی
پنجشنبه 11 اسفند 1401 13:58
آنقدر زیبایی که شاعرها به احترامت کلاه از سر بر می دارند! و روی پیشانی شعرهای شان عرق شرم می نشیند! در این هیاهو این منم که با بلند ترین عاشقانه ی دنیا سال هاست دورت می گردم با یک دوستت دارم دریایی! به رنگ چشمهایت آبی تر از آبی! "حامد نیازی"
-
دلم آشفته ی آن مایه ی ناز است هنوز
چهارشنبه 10 اسفند 1401 18:20
دلم آشفته ی آن مایه ی ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجه ی باز است هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه ز عشق یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز گر چه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب...
-
تمام درختان کوچه
پنجشنبه 4 اسفند 1401 15:27
به بدرقه ات من آب ریختم و هنگامى که رفتنت را تماشا مى کردم دیدم تمام درختان کوچه وقتى از کنارشان رد مى شوى پشت پایت برگ مى ریزند و تمام پرندگان زمین وقتى از مقابل شان مى گذرى پر مى ریزند تو رفتى... همه تنها شدیم من درخت ها پرنده ها ... "علیرضا روشن"
-
نقطه چین
جمعه 28 بهمن 1401 14:20
هرچه با من تو گفته ای هرجا ، آخر جمله نقطه چین بوده ست جمله ی تو ؛《مرا نخواهی دید》جمله من ؛《مرا ببین》بوده ست با تو بودم همیشه اما تو ، شاخه شاخه بریده ای از من من که بی تو همیشه پاییزم ، حاصل عمر من همین بوده ست بدی ام را بزرگ میبینی ، خوبی ام را ولی نمیبینی دل سپردم به چشم های سفید، چشم هایی که ذره بین بوده ست آنکه...