-
خط بریل
چهارشنبه 3 تیر 1405 10:25
قرص میخواستم چکار؟ دوست میخواستم بلکه برای این قوم نابینا که با دقت اذیتم کرد به خط بریل آه بکشم و بگویم انسان بودن هزینه دارد حسین صفا
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 تیر 1405 10:25
آه دیگر کسی در من غاز تردید نخواهد گذاشت دیگر کسی قلب ساده لوحم را به زنجیر احتیاط نخواهد کشاند من وجدان معذب خاکم و به سردی خواهم پیوست زمان در تو چه تلخ میگذرد به گونهای که شب گستردهی تن توست بیا بیا تاریکی را نصف کنیم روان خواهم شد در نوازش سترگ سیلاب با بازماندهی خونم که بیرنگترین تپشهاست متروکترین جزیره...
-
مجالی اندک
یکشنبه 31 خرداد 1405 13:43
چه صبورانه سرزمینم را تاب آوردی قزاقان کام گرفتند از گردهات خمیازه کشان نشسته بر گردهی طوفان رعد را مانی در یک روز ایرانی تابان بر پیشانی زمین پارهای از انزوای زمین را مانی در ترانشهی شوق چه صبورانه سرزمینم را تاب آوردی ایرج ضیایی دفتر شعر سکوها خالیست _۱۳۶۸
-
لیلی
چهارشنبه 27 خرداد 1405 23:19
در من وضو بگیر سجادهام...! بایست کنارم رو کُن به من که قبلهی عشاقم آنگه نماز را، با بوسهای بلند قامت ببند! لیلی! با من بودن خوب است، من میسُرایمت. نصرت رحمانی شعر کامل در ادامه مطلب لیلی...! چشمت خراج سلطنت شب را از شاعران شرق طلب میکند من آبروی حرمت عشقم هشدار... تا به خاک نریزی لیلی! پُر کُن پیاله را، آرامتر...
-
نامه نفرین شده
شنبه 23 اسفند 1404 07:08
تار گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد هر چه فریاد زدم، کوه جوابم می کرد غار در کوه چه باشد؟ دهنی بی فریاد داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم که تو از راه...
-
عدالت
شنبه 16 اسفند 1404 12:13
صدای چند شلیک آمد حتما در دور دست چند نفر کشته شدند ما آنها را نمیشناسیم ما به کمک آنها نمی رویم تنها صدای چند شلیک آمد و سهمیه آب و نان و هوای پاک میان دیگران تقسیم شد رسول پیره
-
مرگ
جمعه 1 اسفند 1404 01:17
من مرگ را دیده ام که دامنی بلند به تن داشت چند النگوی طلایی در دستهای سیاه و برهنه اش می درخشید تو در خیابانی پر از خون با او تانگو می رقصیدی می چرخید می خندیدی من نگران این بودم مبادا سرما بخوری و کسی نباشد که شالش را دور گردنت بیندازد... #دنیا_غلامی @bestpoems404
-
گنه از بخت من است
جمعه 24 بهمن 1404 01:31
آن سست وفا که یار دلسخت من است شمع دگران و آتشِ رخت من است ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف جرم از تو نباشد گنه از بخت من است سعدی
-
یونیفرم نظامی
یکشنبه 19 بهمن 1404 15:36
گفتم گلولهها تنها جایی برای دکمه ها باز میکنند من پیراهنی با هزار دکمه من دستی هستم که دکمهها را میبندد آنها یونیفرم نظامی را توی کمد گذاشتند و صبح همه پیراهنها از ترس چروک شده بودند سید رسول پیره از کتاب؛ کلیدها
-
دستانت
جمعه 17 بهمن 1404 23:40
دستانت ابرهای بهاریاند … اگر دستهایت نبود ، جهان از تشنگی میمرد .. “نزار قبانی"
-
سکوت نا به جا
چهارشنبه 15 بهمن 1404 16:44
اولین قطره ی عشق که از چشمانم فرو می چکد قطره ای گرم از شوق دیدار یار است قطره ای که در سکوتی فرو می چکد و من با سکوتم همراهی می کنم همراهی من تاثیری جز غم ندارد ولی من عاشقانه به عشقت نفس می کشم چه بسا که این عشق پنهان جهان را برایم تغییر می دهد الیسا نعمتی کشتلی ارسالی از مخاطبان وبلاگ