-
می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور
دوشنبه 24 آذر 1404 15:44
سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور می شود سیراب خضر از آب حیوان غم مخور بر سر انصاف خواهد آمد آن چشم سیاه می شود آن غمزه کافر مسلمان غم مخور حسن بی پروا به فکر عاشقان خواهد فتاد می شود عالم ز عدل خط گلستان غم مخور از نزول کاروان خط به منزلگاه حسن دل برون می آید از چاه زنخدان غم مخور خط مشکین می کند کوتاه دست زلف را...
-
فرو رفت جم را یکی نازنین
یکشنبه 23 آذر 1404 09:54
فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کرم برکنده بودم به زور بکندند از او باز کرمان گور در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس...
-
صبوحی
شنبه 15 آذر 1404 23:57
در این شبگیر کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کردهست؟ ای مرغان که چونین بر برهنه شاخههای این درخت برده خوابش دور غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغولهی مهجور قرار از دست داده، شاد میشنگید و میخوانید؟ خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما سپهر پیر بد عهد است و بیمهر است، میدانید؟ کدامین جام و پیغام؟ اوه بهار، آنجا نگه...
-
استکان شکسته
یکشنبه 25 آبان 1404 11:42
استکان شکسته چای را در خود نگه نمی دارد درخت تبر خورده میوه نمی دهد صندلی فرسوده تکیه گاه خسته ای نمی شود من اما همچنان سرشار از شعرهای عاشقانه ام برای تو... "یغما گلرویی"
-
اتفاق ساده
پنجشنبه 22 آبان 1404 02:03
دلم می خواست شبی که می رفتی اتفاقِ ساده ای می افتاد راه را گم می کردی فاخته ای کوکو می کرد و کلیدی زنگار گرفته از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد باران می گرفت بیدار می شدم بیدارت می کردم و ادامه ی این خواب را تو تعریف می کردی . " واهه آرمن "
-
خدا و تلفن
دوشنبه 19 آبان 1404 22:07
مرد محترمی بود کتش را از آرنجش آویزان و گریهاش را از مردم پنهان کرد از خدا و از تلفن میترسید از خودش هیچ نمیخواست جز کمی استراحت و وجدانی راحت از بیداری لذت برد و در بیخوابی زیست به جز این آدم از خدا چه میخواهد؟ تقریبا هیچ... حسین صفا
-
مومنانه
یکشنبه 18 آبان 1404 01:44
نگاه از صدای تو ایمن می شود چه مومنانه نام مرا آواز میکنی ... احمد شاملو
-
دیار صبح
یکشنبه 18 آبان 1404 01:18
همراه خود نسیم صبا می برد مرا یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟ سوی دیار صبح رود کاروان شب باد فنا به ملک بقا می برد مرا با بال شوق ذره به خورشید می رسد پرواز دل به سوی خدا می برد مرا گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟ مستانه گفت دل که مرا می برد مرا برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی یک بوسه نسیم ز جا می برد مرا رهی معیری
-
سرآستین
جمعه 16 آبان 1404 23:29
یک سینه حرف هست، ولی نقطهچین بس است خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است عشق آمدهست عقل برو جای دیگری یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا یک ذره آفتاب و کمی ذرهبین بس است ظرف بلور! روی لبت خندهای بپاش نذری ندیده را دو خط...
-
جغرافیای صورتت
پنجشنبه 15 آبان 1404 16:21
من در جریان زندگی نیستم، تو در جریان باش ! که دارم با نسیم جغرافیای صورتت را لمس میکنم، "کامران رسول زاده"
-
عصیان آدم
سهشنبه 13 آبان 1404 19:31
نیستم بچهِ آدم، اگر عصیان نکنم دین خود را، سرِ ایمان به تو، ویران نکنم نیستم زاده حوا، اگر ایمانم را نذر یک وسوسه چشم تو، شیطان نکنم منِ دلنازک و آن زلف پریشان، چه کنم؟ گر گریبان ندَرم، موی پریشان نکنم بر نمیدارم از آن ظلمت در زلف تو، دست تا ملائک را از سجده پشیمان نکنم از تو چون زخمه خورم، تار شوم، نغمه شوم تا که...