-
نیما یوشیج
یکشنبه 18 مرداد 1394 23:24
هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش؟ یا چشم مرا زجای برکن یا پرده ز روی خود فروکش یا باز گذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم؟ نه بختِ بدِ مراست سامان وای شب،نه تُراست هیچ پایان ... تو چیستی ای شب غم انگیز در جست و...
-
شعر قایقی خواهم ساخت سهراب سپهر ی
یکشنبه 18 مرداد 1394 22:52
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آروزی مروارید، همچنان خواهم راند نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان...
-
اشعار کوتاه سعدی
چهارشنبه 14 مرداد 1394 14:17
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست پنداشت که مهلتی و تأخیری هست گو میخ مزن که خیمه میباید کند گو رخت منه که بار میباید بست دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست دزد دزدست وگر جامهی قاضی دارد چو میدانستی افتادن به ناچار نبایستی چنین بالا نشستن به پای خویش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مرداد 1394 18:56
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد...
-
شعر پاییزی
پنجشنبه 25 تیر 1394 00:18
اسمانش را گرفته تنگ در آغوش . . ابر با ان پوستین سرد نمناکش . باغ بی برگی روز و شب تنهاست باسکوت پاک غم ناکش . ساز او باران ، سرودش باد جامه اش شولای عریانیست ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تار و پودش باد . . گو بروید یانروید،هرکجا خواهد یا نمی خواهد . . باغبان و رهگزاری نیست باغ نو میدان چشم در راه بهاری...
-
سهراب سپهری
شنبه 13 تیر 1394 23:42
سهراب سپهری
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 تیر 1394 23:33
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم: کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟ آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟...
-
مولوی
شنبه 13 تیر 1394 23:21
مــن غلام قمــرم ، غیـــر قمــر هیــچ مگو پیش مـــن جـز سخن شمع و شکـر هیچ مگو سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو گفتــم :ای عشق مــن از چیز دگــر می ترســم گــفت : آن چیـــز دگـــر نیست دگـر ، هیچ مگو من به...
-
مادر و پدر
شنبه 13 تیر 1394 23:16
کسی که ناز مرا می کشید مادر بود کسی که حرف مرا می شنید مادر بود کسی که گنج به دستم سپرده بود ، پدر کسی که رنج به پایم کشید مادر بود کسی که شیره جان می مکید من بودم کسی که روح به تن من می دمید ، مادربود کسی که در دل شب از صدای گریه من سپندوار از جا می پرید مادر بود کسی که دور اگر می شدم ز دامانش برهنه پا زپیم می دوید...
-
اشعار زیبا
شنبه 13 تیر 1394 23:13
بـه پنـدار تــــو: جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیــــــده ام بیناست! زیـانـــم گـــــــــویاست! قفســــم طلاســــت! به این ارزد که دلم تنهاست؟ رحیم معینی کرمانشاهی تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 تیر 1394 22:39
لحظه دیدار نزدیک است... باز من دیوانه ام ،مستم باز میلرزد دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های، نپریشی صفای زلفکم را، دست وآبرویم را نریزی، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است ((مهدی اخوان ثالث))