-
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
سهشنبه 15 تیر 1395 22:35
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن...
-
فریدون مشیری
سهشنبه 15 تیر 1395 18:26
من نمیگویم درین عالم گرم پو، تابنده، هستی بخش چون خورشید باش تا توانی پاک، روشن مثل باران مثل مروارید باش
-
فریدون مشیری
دوشنبه 14 تیر 1395 12:05
از بـس کـه غـم تـو قـصه در گـوشم کــرد غـم هـای زمانـه را فـرامـوشم کــرد یـک سیـنه سخن بـه درگـهت آوردم چـشمان سخـنگـوی تـو خـاموشم کـرد . روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش آرزو بـاز می کـشد فـریـاد: در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش! من نمیگویم درین عالم گرم پو، تابنده، هستی بخش چون خورشید...
-
دستمال کتان گران نشده! میتوانی رفیق بفروشی!
یکشنبه 13 تیر 1395 17:48
آمدی تا دقیقه هایت را، ساده امّا دقیق بفروشی دستهای نمک ندارت را پای طیّ طریق بفروشی! هرکجا را قدم زدی دیــدی،رگِ مردُم پُر از غم و درد است با خودت فکر کردی و گفتی:میتوانی که تیغ بفروشی! با خودت فکر کردی و گفتی:بهترین کار «دو به هم زدن» است کوچه ها را پُر از نفاق کنی،دو سه تا منجنیق بفروشی میتوانی دروغ پشتِ...
-
درد دلتنگی من را ماه می فهمد فقط...
یکشنبه 13 تیر 1395 17:36
درد دلتنگی من را ماه می فهمد فقط ناله های هر شبم را چاه می فهمد فقط در درون سینه ام انباری از آه و غم است حجم این اندوه را آگاه می فهمد فقط در مسیر بادم و طوفان پریشان می کند راز این آشفتگی را کاه می فهمد فقط قصد رفتن می کند هر عابری از قلب من رد شدن از زندگی را راه می فهمد فقط مثل یک کشور که افتاده است دست دشمنی عمق...
-
اشعار عاشقانه سعدی
یکشنبه 13 تیر 1395 17:26
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی دلو جانم به تو مشغول و نظر بر چپ وراست تا حریفان ندانند که تو منظو ر منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی تو بدین نعت و صفت گر خرامی در باغ باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی مرا خود با تو سری در میان هست...
-
دو بیتی های بسیار زیبا از باباطاهر
شنبه 12 تیر 1395 18:05
هر آن کس عاشق است از جان نترسد عاشق از کُنده و زندان نترسد دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد خوشا آنان که پا از سر ندانند میان شعله خشک و تر ندانند کِنِشت و کعبه و بختانه و دیر سرای خالی از دلبر ندانند مسلمانان! سه درد آمو به یکبار غربی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری سهل وابو غم یار مشکله ، تا چون شود...
-
دکتر شریعتی
شنبه 12 تیر 1395 17:01
هرکسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت. هرکسی دوتاست، و خدا یکی بود. و یکی چگونه می توانست باشد؟ هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست، و خدا کسی که احساسش کند، نداشت. عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند. خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند. و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد. و قدرت...
-
از این فرهاد کش فریاد
شنبه 12 تیر 1395 16:53
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم جهان...
-
سیمین بهبهانی
جمعه 11 تیر 1395 15:39
ی آشنا چه شد که تو بیگانه خو شدی؟ با مهرپیشگان ز چه رو کینه جو شدی؟ ما همچو غنچه یک دل و یک روی مانده ایم با ما چرا چو لاله دو رنگ و دو رو شدی؟ نزدیک تر ز جان به تنم بودی ای دریغ رفتی به قهر و دورتر از آرزو شدی ای گل که لاف حسن زدی پیش آفتاب! خشکید شبنم تو و بی آبرو شدی ای چهره از غبار غمی زنگ داشتی اشکی فشاند چشم من...
-
آمذی جانم به قربانت ولی حالا چرا
جمعه 11 تیر 1395 15:33
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار...