-
اسیری کز یاد رفته باشد
شنبه 13 شهریور 1395 15:34
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد خونش به تیغ حسرت، یارب حلال بادا صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد از آه دردناکی سازم خبر دلت را روزی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا مجنون گذشته...
-
گر بهار آید و گر خزان آسوده ایم
جمعه 12 شهریور 1395 00:10
ما به روی دوستان از بوستان آسوده ایم گر بهار آید وگر باد خزان آسوده ایم سروبالایی که مقصودست اگر حاصل شود سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده ایم گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می روند ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده ایم هر چه از دنیا و عقبی راحت و آسایشست گر تو با ما خوش درآیی ما از آن آسوده ایم برق نوروزی گر آتش می...
-
شیرین ترین آواز
شنبه 6 شهریور 1395 09:44
گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟ چشم غمگینش به رویم خیره ماند قطره قطره اشکش از مژگان چکید لرزه افتادش به گیسوی بلند زیر لب غمناک خواند نالهی زنجیرها بر دست من!..
-
نه ز یار انتظاری
شنبه 6 شهریور 1395 09:42
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری ...
-
ملامت گر بی کار
شنبه 6 شهریور 1395 09:38
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند نکــــتهها هست بســـی محـــرم...
-
بر دیده نشیند انکه از دیده برفت
جمعه 5 شهریور 1395 18:09
چشم از اشک بنالم:ای وای سهم من اینهمه بیتابی بود؟ سهم من بود که با چشمانت طرح یک عشق بکارم در قلب؟ چه دروغی است که با خود گویند: "از دل برود هر انکه از دیده برفت" بنده در قالب یک شعر بیان میدارم: "بر دیده نشیند انکه از دیده برفت
-
وه چه بی گناه گذشتی
جمعه 5 شهریور 1395 10:36
وه چه بیگناه گذشتی نه کلامی نه سلامی نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت کاین تویی یا که خیال است ازاین هر دو کدامی ؟ روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین باز دیدم که همان باده جامی و مدامی همه شوری و نشاطی همه عشقی و امیدی همه سحری و فسونی همه نازی و خرامی آفتاب منی افسوس که گرمی...
-
یاد تو...
جمعه 5 شهریور 1395 10:33
هــر چــه زیباست مـرا یـاد تـــو می اندازد آن کــه بینـــاست مرا یـــاد تــو می انـدازد تــو کـه نزدیک تر از من به منی می دانی دل کـــه شیــداست مرا یـــاد تــو می اندازد هـر زمان نغمه عشقی ست که من میشنوم از تــو گویـــاست ، مرا یــاد تــو می انـدازد دیگران هـر چـه بخواهند بگویند که عشق بی کـــم و کاست مرا یـــاد...
-
عشق تلخ
پنجشنبه 4 شهریور 1395 15:01
عشق من… عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود… بعد از این هم آشیانت هر کس است باش...
-
غروب ستاره
پنجشنبه 4 شهریور 1395 13:33
با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست با ابرها و نفس دودهایش تاریک و سرد و مه آلود کرده ست و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت پوشاندم از چشم او سایه ام را با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم اینجا و انجا گذشتم هر جا که من گفتم ، آمد در کوچه پسکوچه های قدیمی میخانه های شلوغ و پر انبوه...
-
سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم؟
سهشنبه 2 شهریور 1395 01:35
من که در تنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟ دل پر از شوق رهاییست ، ولی ممکن نیست به زبان آورم آن را که تمنا دارم چیستم ؟! خاطره ی زخم فراموش شده لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ، ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟ چیزی از عمر نمانده ست ، ولی می خواهم خانه ای را که...