-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1400 15:06
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی ... #سعدی
-
هر وقت زانو را بغل کردی...
دوشنبه 6 اردیبهشت 1400 00:46
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1400 18:41
به تو قول دادم برنگردم اما برگشتم و از اشتیاق نمیرم اما مردم به چیزهایی بزرگتر از خودم قول دادم با خودم چکار کردم؟ از شدت صداقت دروغ گفتم و خدا را شکر که دروغ گفتم. " نزار قبانی "
-
لاف سلیمانی
دوشنبه 30 فروردین 1400 11:53
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم گرم صد لشکر از خوبان به...
-
جاده
سهشنبه 17 فروردین 1400 01:23
جاده می رفت آرام بی هیچ دغدغه ای ساعت حرکتش انگار بی عقربه بود نبودش شوق به دیدار کسی نه کسی منتظرش بر دیدار جاده اما با تو معنی دیگر داشت زود بی تاب رسیدن می شد مانعی دیده نمی شد در راه پیچها معنیشان حرکت بود تند می رفت به مقصد برسد شاید زود بیژن سقائیان
-
اعتمادی که به دستان تو دارد
یکشنبه 15 فروردین 1400 00:59
آه مگذار، که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد من چه می گویم، آه! با تو اکنون چه فراموشی هاست با من اکنون چه نشستن ها، خاموشیها ست. حمید مصدق
-
آدم های ساده
سهشنبه 10 فروردین 1400 13:01
-
ارمغان فرشته
سهشنبه 10 فروردین 1400 12:49
با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب چون گشودم چشم، دیدم از میان ابرها برف زرین بارد از گیسوی گلگون، آفتاب جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب وز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شد سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و...
-
ساعت دلتنگی
شنبه 30 اسفند 1399 14:57
راس ساعت دلتنگی دعوت می شوی به عاشقانه ای در کافه ی چشم هایم که اگر نیایی عقربه های دلتنگی فرو می ریزد در جاده ای که انتظار پیرش کرده است قرارمان راس ساعت دلتنگی یادت نرود! "بهناز صفری"
-
از همه کس رمیده ام
جمعه 15 اسفند 1399 23:42
-
درخت تلخ
سهشنبه 12 اسفند 1399 21:09
درختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی به باغ بهشت ور از جوی خلدش به هنگام آب به بیخ، انگبین ریزی و شهد ناب سرانجام گوهر به کار آورد همان میوهٔ تلخ بار آورد" حکیم ابوالقاسم فردوسی