-
گفتگو
سهشنبه 6 خرداد 1399 13:29
میپرسد از من کیستی؟ می گویمش اما نمیداند این چهرهٔ گم گشته در آیینه خود را نمیداند میخواهد از من فاش سازم خویش را باور نمیدارد آیینه در تکرار پاسخهای خود حاشا نمیداند می گویمش گم گشتهای هستم که در این دور بی مقصد کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمیداند می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم حال مرا جز شاعری...
-
یوسف خوشنام
سهشنبه 6 خرداد 1399 13:16
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل...
-
شایعه
جمعه 2 خرداد 1399 00:42
-
احوالش چه شد
جمعه 2 خرداد 1399 00:33
هیچ میگویی اسیری داشتم حالَش چه شد...؟ خستهی من نیمه جانی داشت، احوالش چه شد؟ "محتشم کاشانی"
-
مثل
پنجشنبه 1 خرداد 1399 01:15
شتر بچه با مادر خویش گفت: بس از رفتن، آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست منستی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آن جا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دست کس که بخشنده پروردگارست و بس اگر حق پرستی ز درها بست که گر وی براند نخواند کست گر او تاجدارت کند سر برآر وگرنه سر ناامیدی بخار #سعدی
-
دل
پنجشنبه 1 خرداد 1399 01:10
خدایا خسته و زارم ازین دل شو و روزان در آزارم ازین دل مو از دل نالم و دل نالد از مو زمو بستان که بیزارم ازین دل #باباطاهر
-
خرم کوه
پنجشنبه 1 خرداد 1399 01:07
خرم کوه و خرم صحرا خرم دشت خرم آنانکه این آلالیان کشت بسی هند و بسی شند و بسی یند همان کوه و همان صحرا همان دشت #باباطاهر
-
خار
دوشنبه 29 اردیبهشت 1399 11:24
خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی نزدیک آمد، گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام... گل اگر خار نداشت دل اگر بی غم بود اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ...
-
خبرت هست؟
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 22:23
-
پروا
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 13:25
گاه و بیگاه، ز اندیشه خود خسته شوم رسته از خویش، قلم بردارم چیزکی سطر نویسم به سکوت تا که کم کم، قطره ای کوچک از ایام غمم آب شود... چاره ای نیست، که من به چنین دوره تاریک اسیر افتادم؛ زده از هر سویی، بخت نامرد بر این زندگی ام... هر چه هستم، ز بد دوران است هر چه دارم، ز خیالات تهی آخرش هم، دست دنیا رو شد و زدم خود به...
-
محروم
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1399 01:27
بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم؟ که چو باد از همه سو میدوم و گمراهم همه سر چشمم و از دیدن او محرومم همه تن دستم و از دامن او کوتاهم مهدی اخوان ثالث