-
اسمم را بخوان
سهشنبه 29 اسفند 1396 00:54
همه ی سنگ های جهان را به پنجره ای می زنی که شیشه ندارد. اسمم را بخوان اگر شکستن خیال تو نیست. "شیدا نوذری"
-
ما را همه شب نمی برد خواب
شنبه 26 اسفند 1396 00:33
ما را همه شب ★ ☆ ★ نمیبرد ☆ ☆ خــــــواب ★ ★ ☆ ای خفــــــته روزگار ★ ☆ ★ دریــــــاب ★ ☆
-
صبح جهان افروز
شنبه 26 اسفند 1396 00:12
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را شب همه شب انتظار صبح رویی میرود کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر...
-
اشک سرد
سهشنبه 22 اسفند 1396 00:44
در پهنه دشت رهنوردی پیداست وندر پی آن قافله گردی پیداست فریاد زدم دوباره دیداری هست؟ در چشم ستاره اشک سردی پیداست
-
زندگی سرخی سیبی ست که افتاده به خاک
دوشنبه 21 اسفند 1396 14:09
با یقین آمدہ بودیم و مردد رفتیم ! بـہ خیابان شلوغے ڪہ نباید رفتیم! مے شنیدم صداے قدمش را،اما پیش از آن لحظـہ ڪہ در را بگشاید رفتیم زندگے سرخے سیبے سٺ ڪہ افتادہ بـہ خاڪ بـہ نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم! آخرین منزل ما ڪوچـہ ے سرگردانے سٺ در به در در پے گم ڪردن مقصد رفتیم! مرگ یڪ عمر بـہ در ڪوفٺ ڪہ باید برویم دیگر اصرار...
-
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
یکشنبه 20 اسفند 1396 13:04
گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم حافظ
-
کم است
جمعه 18 اسفند 1396 00:46
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ، دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است، اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست ، من از تو می نویسم و این کیمیا کم است، سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است، تا این غرل شبیه غزل های من شود، چیزی شبیه عطر حضور شما کم است، گاهی ترا کنار خود احساس می کنم، اما چقدر دل...
-
راست بگو
شنبه 12 اسفند 1396 00:15
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو ... نیست بگو ... راست بگو... "مولانا"
-
در مانده ام
جمعه 11 اسفند 1396 23:55
-
کاش خیاط بهتری بودی
پنجشنبه 10 اسفند 1396 00:56
کاش خیاطِ بهتری بودی این تنهایی به تنم زار میزند و جیب هایش بزرگ تر از آن است که با دست هایِ من پر شود باید از فردا کمی بیشتر غصه بخورم...! "سمانه سوادی"
-
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
پنجشنبه 10 اسفند 1396 00:43
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم دردنوشان غمت را چو شود مجلس گرم خویشتن را به طفیلی به میان اندازم تا نه هر بیخبری وصف جمالت گوید سنگ تعظیم تو در راه بیان...