رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

امتحان کن

من نه آنم که به تیغ

از تو بگردانم روی

امتحان کن به دو صد زخم

مرا بسم الله.

 

"صائب تبریزی"


لب از خون دل ببند


ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود

 " فاضل نظری "


زوزه های شهر.

حالا کجا با این همه تندی
من هر چه کردم با خودم کردم
جان دلم امروز با من باش
بنشین برایت چای دم کردم
می گفتم و می گفتم و گفتم
نشنیدی و نشنیدم و گم شد
سوز دلم در زوزه های شهر
کلت کمی از کل مردم شد...

جاده خالی ست ولی

جاده ،خالی است ولی می شنوی؟ 

آه!با من، بامن

 پای سنگین کسی همسفر است 

ای در بسته ی گمگشته

 کلید گوش بر روزنه ات دوخته ام 

تا مگر راه به سوی تو برم 

مشعل از چشم خود افروخته ام 

جامه دان سفر دور به دست 

در تب تند عطش سوخته ام

 ای در بسته!

 جواب تو کجاست؟ 

راستی ، ای دم طوفانی صبح آفتاب تو کجاست؟


 نادر نادرپور


گفتی...

گفتی چه ‌کسی؟

 در چه خیالی؟ 

به کجایی؟

بیتاب توام‌،

محو توام‌،

خانه خرابم...

 

بیدل دهلوی  

مثل باران بهاری

مثل باران بهاری

که نمی گوید کی،
بی خبر در بزن و

سرزده از راه برس...

"حسین منزوی"

کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد

هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد

 

روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر

کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد

 

"سعدی"

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

ای غایب از نظر 

به  خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و

 به دل 

دوست دارمت.

 

"حافظ"

فریب جنگ

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

تا درخت دوستی کی بَر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

 

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

 

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

 

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

 

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

 

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم.

 

"حافظ"

دلتنگی

دلتنگی؛

آخرین جادویی بود که

در اولین دیدار

بر چشمانم نشست

و اولین کلامی بود که

در آخرین ثانیه های با تو بودن

بر دستانم جاری شد.

آری

از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی!

 

"زهره طغیانی"


بیا

بیا این بشریّت را فراموش کنیم
و در انحصار سبز یگانگی
ارواح بی گناه خویش را
از اسارت خاک بتکانیم

ما می توانیم
همچون دو پرنده باشیم
و در کنار هم
پرواز را تا ماورای جاذبه ی دنیا
ادامه دهیم
و در حجمی از نور و گیاه
حقیقت عشق را
با بوسه ای طولانی به ثبوت برسانیم.


خوش تر است

آتش عشق تو در جان خوش تر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

 

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

 

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

 

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

 

درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

 

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

 

چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

 

خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

 

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است.

 

"عطار نیشابوری"

گم کرده ام

من تمام خنده های جهان را گم کرده ام،
پر شده ام از این همه تاریکی...
حالا تو هی از باران و 
کوچه های خیس شعر به من بگو
از سیب و هوس،
و من پشت می کنم به هر چه لبخند است
به هر چه آفتاب...
رو می کنم
به شب،
به تمام بغضی
که راه نفسم را بند می آورد...
من هوا کم می آورم...
عشق من، چیزی نگو؛
فقط بیا...