-
فراموشی
شنبه 30 بهمن 1395 16:20
گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم این...
-
تیر غیب
جمعه 29 بهمن 1395 21:01
مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است هر زمان یادت می افتم مثل قبرستانم و سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش این سکوت بی رضایت نه؛ به من برخورده است غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است تیر غیب از آسمان یک روز...
-
خواب شیرین
جمعه 29 بهمن 1395 18:34
عشق نام دیگر تو بود وقتی خواب شیرین داشتن ات را از سر این فرهاد گرفتی حالا همه ی غروب های دنیا پشت این کوه تنهایی می افتد. . میلاد کاشانی
-
مهمان خانه مهمان کش
پنجشنبه 28 بهمن 1395 17:56
من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است: چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار .. . نیما یوشیج
-
تا در کجای این پلک خسته
پنجشنبه 28 بهمن 1395 12:56
اسیر حس گذر طاووس بر دوش می بردم گریه شایدنریزم از سر گلبرگ تا در کجای پلک این بار خسته ام او در کجا ضیافت اگر خواب پایین دره جرس نیست لختی که تکیه داده ام به هر چه که در باد
-
بانگ دریا
پنجشنبه 28 بهمن 1395 12:53
سینه باید گشاده چون دریا تا کند نغمه ای چو دریا ساز نفسی طاقت آزموده چو موج که رود صد ره برآید باز تن طوفان کش شکیبنده که نفرساید از نشیب و فراز بانگ دریادلان چنین خیزد کار هر سینه نیست این آواز هوشنگ ابتهاج
-
عالم تنهایی
سهشنبه 26 بهمن 1395 19:12
تنهایی ام را با تو قسمت میکنم- سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصل ها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست حوای من!برمن مگیر این خود ستانی را که بی شک تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد : در میان مردگانم...
-
دلیل
دوشنبه 25 بهمن 1395 21:19
ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ! ﻣﺜﻼ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ می گوﯾﻨﺪ: ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪﻡ ﯾﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ می گوﯾﺪ: ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﯾﺎ ﭼﻪ می داﻧﻢ ﻫﺮﭼﻪ! ﺍﺻﻼ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭد! ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ می پرﺳﺪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ: ﭼﻮﻥ "ﺩﻭﺳﺘﺶ دارم"...
-
هزار آرزو
دوشنبه 25 بهمن 1395 21:02
طی شد به هزار آرزو کودکی ام با جبر زمانه روبرو کودکی ام ای تو! تو زمانه ی ستم پیشه بگو؛ کو خنده ی بی بهانه کو کودکی ام؟ م. مزیدی
-
دریای شور انگیز
یکشنبه 24 بهمن 1395 17:19
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست...
-
جراحت
جمعه 22 بهمن 1395 14:07
دیگر اکنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد این پریشان پریشانگرد در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن جمله تن ، چون در دریا ، چشم پای تا سر ، چون صدف ، گوش است لیک در ژرفای خاموشی ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد کآن چه حالی بود ؟ آنچه می دیدیم و می دیدند بود خوابی ، یا خیالی بود ؟ خامش ،...