-
نشاید که نامت نهند آدمی
چهارشنبه 29 دی 1395 10:20
به بازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده وگر تو میندهی داد روز دادی هست بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد...
-
تیمور لنگ
شنبه 25 دی 1395 20:29
از گریه گر گرفته به گهواره کودکم قلبم به شوق توست که دلتنگ می زند این طفل بی زبا ن چه کند چون که گرسنه است بر سینه های مادر خود چنگ می زند هرآرزو که سر بکشد در سرشت من سرخورده اراده من می شود ولی هرگاه قصد فتح نگاه تو میکنم تیمور وار پای دلم لنگ می زند ای مو به موی زلف تو در پیچ و تاب عشق بی تو سیاه چشم سیاه است...
-
تا جنون
شنبه 25 دی 1395 11:43
پا به زنجیر خود ، از اشک ، چو شمع است تنم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم روزِ بازار خیال است شبم ، خواب که هیچ صبح هم وعده به شب ، گرنه به فردا فکنم زهر خوابم همه اندام به درد آغشته است مژه ها نیزه ی برق است ، که برهم نزنم باغ خون و سگ دیوانه چرا بیند ، آه پری آینه ام - دل - به طلسم بدنم؟ مثل نفرین که حقایق...
-
خبر مرگ
چهارشنبه 22 دی 1395 11:33
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی روی تو را کاشکی میدیدم. شانه بالازدنت را، -بی قید - و تکان دادن دستت که، - مهم نیست زیاد - و تکان دادن سر را که - عجیب! عاقبت مرد؟ -افسوس! کاشکی میدیدم. من با خود می گویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد!؟...
-
در غم بیگانه بگرییم
دوشنبه 20 دی 1395 10:28
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم من از دل این غار و تو از قلهی آن قاف از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم دودی است در این خانه که کوریم ز دیدن چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان شمعیم که در گوشهی کاشانه بگرییم این شانه پریشانکن کاشانهی دلهاست یک...
-
مرد
شنبه 18 دی 1395 11:55
مرد آمد و خاکی بر سر عالم شد از روز ازل قسمت زن ها غم شد در دفتر خواطرات حوا خواندم جانم به لبم رسید تا آدم شد
-
جای خالی تو
شنبه 18 دی 1395 10:55
آنقدر جای خالیات اینجاست، که کنارم دراز می کشد، برایم قصه می گوید، سر بر شانه ام می گذارد و گاه باهم گریه می کنیم... آن قدر به نبودنت عادت کرده ام که اگر یک روز بیایی، دلم برای جای خالی ات تنگ می شود...! "چیستا یثربی"
-
چه باشی چه نباشی
پنجشنبه 16 دی 1395 00:09
من « ارگ بم » و خشت به خشتم متلاشی تو « نقش جهان »، هر وجبت ترمه و کاشی از شوق همآغوشی و از حسرت دیدار بایست بمیریم چه باشی چه نباشی
-
بهار عمر
چهارشنبه 15 دی 1395 16:04
تویی بهار عمر من ، تو را به کس نمیدهم تو ای گل شکفته ام ، به خار و خس نمیدهم تو در میان سینه ام ، یگانه عشق وافری تورا به جان خریده ام ، به قصه پس نمیدهم تو عشق بیمثال من ، میان قوم حسرتی مرا ببخش که حسرتت ، به هر نفس نمیدهم چو خورده بال آرزو به میله های آهنین به شهپرت قسم خورم ، که بر قفس نمیدهم منم اسیر عشق تو ، به...
-
می تراود مهتاب
یکشنبه 28 آذر 1395 17:01
می تراود مهتاب می درخشد شبتاب نیست یک دم شکندخواب به چشم کس ولیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند نگران با من ایستاده سحر صبح می خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند
-
پرستو ها و کلاغ ها
یکشنبه 21 آذر 1395 18:23
تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران را نه آغوشی، نه حتی پاسخِ گرمِ سلامم...، آه چگونه حس نباید کرد سرمایِ زمستان را؟!*...