-
بی بها
دوشنبه 13 آبان 1398 00:54
خواب نمیبـرد مـرا،یـار نمیخــرد مـرا مرگ نمیـدرد مـرا، آه چه بی بها شـدم #عباس_معروفی
-
استعاره ای از پشت پلک های تو
یکشنبه 31 شهریور 1398 13:16
در بیداری خواب دیدم آمده ای می خندی مهربانی ات نور می پاشد به دل تاریک و خسته ی من ... تو را که آسمان استعاره ای از پشت پلک های توست چه نیازی ست به کبوتر بال و پر شکسته ای چون من ... "دنیا غلامی"
-
تاری از موی سرت کم بشود میمیرم
شنبه 30 شهریور 1398 09:02
تاری از موی سرت کم بشود می میرم آه! گیسوی تو درهم بشود می میرم قلب من از تپش قلب تو جان می گیرد آه! قلب تو پر از غم بشود می میرم من که از عالم و آدم به نگاه تو خوشم سهم چشمان تو ماتم بشود می میرم مثل آن شعله که از بارش باران مرده ست اشک چشم تو دمادم بشود می میرم وقت بیماری و بیتابی من دست کسی جای دستان تو مرهم بشود...
-
چرا مرا به خود وانهاده ای
جمعه 22 شهریور 1398 13:06
چرا مرا به خود وانهاده ای؟ زخم دارم عمیق درد دارم بزرگ حرف دارم زیاد مگر می شود تو باشی و عشق چنین رنگ پریده و غمگین زیر پیراهن من قوز کرده باشد؟ "فرنگیس شنتیا"
-
لالایی مهتاب
شنبه 2 شهریور 1398 00:40
بخواب آرام در بستر میان لای های خواب بخواب آدم کش خوابیده با لالایی مهتاب تنت از مرمر شفاف و چشمت یشم بر مرمر درونت ماده اسبی ترکمن هم رام هم بی تاب سیاه گیس ابریشم بلند ماه پیشانی سخن چاقو زبان جادو صدف دندان و لب انار تو را باید شبیه کوه نور از دور خاطر خواست تو را باید تماشا کرد آن هم با هزار آداب تو را باید میان...
-
غم من لیک، غمی غمناک است
چهارشنبه 30 مرداد 1398 12:44
«شب سردی است، و من افسرده.. راه دوری است و پایی خسته.. تیرگی هست وچراغی مرده.. میکنم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها... فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها سازکند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است. هر دم این بانگ برآرم...
-
من از همه عشاق تو مغموم ترم
چهارشنبه 30 مرداد 1398 12:36
من از همه عشاق تو مغموم ترم وز جمله شهیدان تو مظلوم ترم فریاد، که من از همه دیدار تو را مشتاق ترم وز همه محروم ترم... صائب تبریزی
-
مصرع سکوت
چهارشنبه 30 مرداد 1398 12:10
-
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
سهشنبه 29 مرداد 1398 20:19
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجله حسن بیارای که داماد آمد...
-
مرگ
سهشنبه 29 مرداد 1398 17:58
چون جان تو میستانی چون شکر است مردن با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن بردار این طبق را زیرا خلیل حق را باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش...
-
سنگ ریزه ها
پنجشنبه 17 مرداد 1398 00:10
با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما بهلول وار فارغ از اندوه روزگار خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما کاری به کار عقل ندارم به قول عشق کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟ فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست چون رود بگذر از همه سنگ...