-
اندیشه دانایی
یکشنبه 17 دی 1396 12:52
هر کس به تماشایی رفته ست به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی با چشم نمیبیند یا راه نمیداند هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی امید تو بیرون برد از دل همه امیدی سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش آن کش نظری باشد...
-
اسیر
یکشنبه 17 دی 1396 12:22
روی به خاک مینهم گر تو هلاک میکنی دست به بند میدهم گر تو اسیر میبری. "سعدی"
-
خود پرست
پنجشنبه 14 دی 1396 11:25
این مرد خود پرست این دیو، این رها شده از بند مست مست استاده روبه روی من و خیره در منست *** گفتم به خویشتن آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟ مشتی زدم به سینه او، ناگهان دریغ آئینه تمام قد روبه رو شکست .
-
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
یکشنبه 10 دی 1396 22:01
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما...
-
روز ها
جمعه 8 دی 1396 13:09
کاش می شد روزها را در قلکی پس انداز کرد تا ابدیت ببایدُ بگذرد آن وقت همه را من با تو سر می کردم !
-
غصه تنهایی
چهارشنبه 6 دی 1396 15:23
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟! بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره...
-
امید ثمر
چهارشنبه 6 دی 1396 15:00
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست تا ریشه در آب است امید ثمری هست هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار بر بام و در دوست پریشان نظری هست چندین به پریشانی آن طره چه نازی در زلف تو از زلف تو آشفته تری هست منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق این نشئه مرا گر نبود با دگری هست آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل در دامنش آمیز که با وی...
-
نیست تو را
دوشنبه 4 دی 1396 15:42
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو ر ا التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
-
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
پنجشنبه 30 آذر 1396 17:45
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامهای بود که بر قامت او دوخته بود جان عشاق سپند رخ خود میدانست و آتش چهره بدین کار برافروخته بود گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل در پی اش مشعلی از...
-
احوال دل
دوشنبه 27 آذر 1396 19:27
احوال دل، آن زلف دوتا داند و من راز دل غنچه را، صبا داند و من بی من تو چگونه ای، ندانم اما من بی تو در آتشم، خدا داند و من "رهی معیری"
-
غصه تنهایی
دوشنبه 27 آذر 1396 19:25