گر همچو من افتادهٔ این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق
باز نیابی به عقل سر معمای عشق
عقل تو چون قطرهای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطرهای فهم ز دریای عشق
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی
راست بود آن زمان از تو تولای عشق
ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
خام بود از تو خام پختن سودای عشق
عشق چو کار دل است دیدهٔ دل باز کن
جان عزیزان نگر مست تماشای عشق
دوش درآمد به جان دمدمه عشق او
گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق
چون اثر او نماند محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت جمله اجزای عشق
هست درین بادیه جمله جانها چو ابر
قطرهٔ باران او درد و دریغای عشق
تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب
گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
ﺩﺧﺘﺮ خیام !
ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﺷﺮﺍﺑﻢ ﻣﯽﺩﻫﯽ؟
ﺩﺯﺩﮐﯽ ﺑﺎﺑﺎ نفهمد
ﺷﻌﺮِ ﻧﺎﺑﻢ ﻣﯽﺩﻫﯽ؟
ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﻡ ﭘﺸﺖِ ﺩﺭِ ﭼﻮﺑﯽ،
"ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯽ" ﺑﮕﻮ
ﺗﺸﻨﻪ هستم
ﺍﺯ ﺳﻔﺎﻝِ ﮐﻮﺯﻩ ﺁﺑﻢ ﻣﯽﺩﻫﯽ؟
ﺗﺎ ﻧﻠﺮﺯﻡ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ اینها
ﺩﺭ ﺷﺐِ ﻣﻮﻫﺎﯼِ ﺗﻮ
ﺍﺯ ﺩﻭ ﭼﺸﻢِ ﺭﻭﺷﻦِ ﺧﻮﺩ
ﺁﻓﺘﺎﺑﻢ ﻣﯽﺩﻫﯽ...
شهراد مِیْدَرى
ای گل تازه ! که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
یک شاخه گل سـرخ طواف بدنت کرد
خوشرنگ ترین آینه را دوخت،تنت کرد
می خواست تورا دست غزل ها بسپارد
آن لحظه کــه بوسید تنت را، کفنت کرد
میخواست سفر فرصت تکرار تو باشد
یک جـاده ی از جنس ابد پیرهنت کرد
مادر که سر نذر خودش شمع کم آورد
نامرد دلش سنگ شد و نذر منَت کرد
تقصیر خدا نیست زمین کن فیکون است
تقصیـــر خدا نیست زمیـــن را وطنت کرد
انگار خدا عاشق پــر پــر شدنت بود
وقتی وسط این همه نامرد زنت کرد
صاحب طاطیان

می رسم، اما سلام انگار یادم می رود
شاعری آشفته ام، هنجار یادم می رود
با دلم اینگونه عادت کن، بیا، بر دل مگیر !
بعد از این هر چیز یا هر کار یادم می رود
من پر از دردم، پر از دردم، پر از دردم، ولی
تا نگاهت می کنم انگار یادم می رود
راستی چندی ست می خواهم بگویم بی شمار
دوستت دارم… ولی هر بار یادم می رود …
مست و سرشاری ز عطر صبح تا می بینمت
وحشت شب های تلخ و تار یادم می رود !
شب تو را در خواب می بینم همین را یادم است
قصه را تا می شوم بیدار یادم می رود
من پر از شور غزل های توئم، اما چرا
تا به دستم می دهی خودکار یادم می رود
نجمه زارع
میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او
آنچه پنهان داشتم زین پیش میگویم به او
گشتهام خاموش و پندارد که دارم راحتی
چند حرفی از درون ریش میگویم به او
غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش
اندکی زین درد بیش از پیش میگویم به او
غمزهات خونریز دل دربند لعل نوشخند
دل نمیداند جفای خویش میگویم به او
گر چه وحشی دل ازو بر کند میرنجد به جان
گر بد آن دلبر بدکیش میگویم به او
وحشی بافقی
سیه چشمی، به کار عشق استاد،
به من درس محبت یاد می داد!
مرا از یاد برد آخر، ولی من
بجز او، عالمی را بردم از یاد!
"فریدون مشیری"
تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست
عشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست
اثر شیوهٔ منظور کند هر چه کند
میل این فتنه نخست از طرف ناظر نیست
عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که ز دور
حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست
دیده گستاخ نگاهست بر آن مست غرور
در کمینگاه نظر غمزه مگر حاضر نیست
همه جا جلوه حسن تو و مشتاق وصال
همه تن دیده و بر نیم نظر قادر نیست
وحشی آن چشم کزو نیست تو را پای گریز
بست چون پای تو بی سلسله گر ساحر نیست
"وحشی بافقی"