رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

تنها راه از دست ندادن

پرندگانم را آزاد کردم

زیرا فهمیدم

نداشتن

تنها راه از دست ندادن است

گروس عبدالملکیان

اعدامی

تو اولین روزنۀ نوری

  از پنجرۀ زندان

  برای مردی اعدامی

  خیره به پاکت خالی سیگار 

 صدای پیش از بهت بزرگی

  که می گوید:

 آزادی!


دنیا غلامی

من اگر شاعرم

غزل از موی پریشان شده ات می ریزد
من اگر شاعرم از دست پریشانی توست.
 
"سعید شیروانی"

بی بها

خواب نمیبـرد مـرا،یـار نمیخــرد مـرا
مرگ نمیـدرد مـرا، آه چه بی بها شـدم

#عباس_معروفی

استعاره ای از پشت پلک های تو

در بیداری خواب دیدم

آمده ای

می خندی

مهربانی ات نور می پاشد

به دل تاریک و خسته ی من ...

تو را که آسمان

استعاره ای از پشت پلک های توست

چه نیازی ست

به کبوتر بال و پر شکسته ای چون من ...

 

"دنیا غلامی"


تاری از موی سرت کم بشود میمیرم

تاری از موی سرت کم بشود می میرم

آه! گیسوی تو درهم بشود می میرم

 

قلب من از تپش قلب تو جان می گیرد

آه! قلب تو پر از غم بشود می میرم

 

من که از عالم و آدم به نگاه تو خوشم

سهم چشمان تو ماتم بشود می میرم

 

مثل آن شعله که از بارش باران مرده ست

اشک چشم تو دمادم بشود می میرم

 

وقت بیماری و بی‌تابی من دست کسی

جای دستان تو مرهم بشود می میرم

 

جان من بسته به هر تار سر موی تو است

تاری از موی سرت کم بشود می میرم

 

"میثم علیزاده"

چرا مرا به خود وانهاده ای

چرا مرا به خود وانهاده ای؟
زخم دارم عمیق
درد دارم بزرگ
حرف دارم زیاد
مگر می شود تو باشی و عشق
چنین رنگ پریده و غمگین
زیر پیراهن من قوز کرده باشد؟

 "فرنگیس شنتیا"

ادامه مطلب ...

لالایی مهتاب

بخواب آرام در بستر میان لای های خواب

 بخواب آدم کش خوابیده با لالایی مهتاب 

تنت از مرمر شفاف و چشمت یشم بر مرمر

 درونت ماده اسبی ترکمن هم رام هم بی تاب

 سیاه گیس ابریشم بلند ماه پیشانی

 سخن چاقو زبان جادو صدف دندان و لب انار 

تو را باید شبیه کوه نور از دور خاطر خواست

 تو را باید تماشا کرد آن هم با هزار آداب

 تو را باید میان صفحه ای از حرض پنهان کرد

 که زخم چشم مردم میشود کشفی چنین نایاب

 تو آن صیدی که صیاد خودت را صید خود کردی 

فقط با طعمه ی چشمو سر هر مو که صد قلاب

 اگر تن تر نکردم عیب از اقیانوس چشمت نیست

 که از دوران نوزادی مرا ترسانده اند از آب

 تو رفت و آمدی اما خدا آخر مرا انداخت 

مرا بر سرسره عمری نشاندند و تورا بر تاب 

به حکم تیر بابایت منه رعیت پدر دادم 

منه مست پدر مرده خراب دختر ارباب

 اگر خارم اقلا ریشه در خاک شرف دارم 

تو در چشم لجن گل کن گل نیلوفر مرداب 

اگر در سر کتابم طالعم دوری دستت بود

 بتاب از چله ی جادو به لطف رمل اسطرلاب 

اگرچه بختمان دوریست ساکت را زمین بگذار 

هنوز از در نرفتی می سرد بر گونه ات سرخاب

 چقدر این شهر را گشتی به انسان بر نخوردی خب

 چراغ شیخ در دستت به صورت گهر شب تاب

 ببین جو گندمم یعنی کمی از فصل من مانده 

زمستان رخ کند مرده ام شب یلدا مرا دریاب 

دوباره در نمازم یاد ابروهایت افتادم 

فقط حافظ شنیده ناله ای که آمد از محراب


علیرضا آذر

غم من لیک، غمی غمناک است

«شب سردی است، و من افسرده..

راه دوری است و پایی خسته..

تیرگی هست وچراغی مرده..


میکنم تنها از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدمها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها...


فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها سازکند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!


خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من لیک، غمی غمناک است...»


#سهراب سپهری#

من از همه عشاق تو مغموم ترم


من از همه عشاق تو مغموم ترم

وز جمله شهیدان تو مظلوم ترم 

فریاد، که من از همه دیدار تو را

مشتاق ترم وز همه محروم ترم...             


صائب تبریزی

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد


در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد  

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد 

 

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

  کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد


  باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

  موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد  


بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم  

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد


  ای عروس هنر از بخت شکایت منما  

حجله حسن بیارای که داماد آمد  


دلفریبان نباتی همه زیور بستند

  دلبر ماست که با حسن خداداد آمد


  زیر بارند درختان که تعلق دارند

  ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد


  مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

  تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

مرگ


چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

مولوی

سنگ ریزه ها

با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا 

شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما


 بهلول وار فارغ از اندوه روزگار

 خندیده ایم!ما به جهان یا جهان به ما  


کاری به کار عقل ندارم به قول عشق

 کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا


 گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست 

ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟  


فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست

 چون رود بگذر از همه سنگ ریزه ها


#فاضل نظری#