رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

سبد آویشن

نذز چشمان قشنگت سبدی آویشن
هم تو در این شب نامرد غریبی هم من
من همان مرد قدم خسته ساحل هایم
مثل چشمان غم آواز شما تنهایم
گر چه لبریز خجالت شده دستم بانو
من همان مرد گرفتار تو هستم بانو
من همان عاشق تبدار توام نازترین
بی صداتر ز نگاه توام آوازترین
من و این ساحل نامرد ، دلت می آید ؟
پری شب زده برگرد ، دلت می آید
قسمت می دهم ای تازه تر از بوی سحر
هر کجا می روی این بار مرا نیز ببر

  شهاب شهابی
 

تنها تر از من ها


دستم به دست دیگرم بود و
تنها تر از من ها قدم بودند
در فکر تو با ضلع سوم شخص
سر گیجه ی کنج خودم بودند
باور نمیکردم پس از مردن
چشمم پر از دور و برت باشد
در خود بخواب و راهی خود شو
دست خدا زیر سرت باشد ...

"علیرضا آذر"


 

عقرب

سرخی ام از نژاد فصلم بود
زردی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد
زیر رنگین کمانی از تگرگی که
از تبار جنون پاییزی
کاشف لحظه های پوشالی
عقربی در قمر تمرکیدیم
وای از این اجتماع آبانی ....

 

:-)


بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید

روی میمون تو دیدن درِ دولت بگشاید


"سعدی"


لعنتی

من سرم درد می کند

برای دعواهایی که

با هم نکردیم

لعنتی!

چقدر مهربان رفتی..!

 

"آرش امینی"


فریاد زندگی

هیچ کجا، هیچ زمان،

فریاد زندگی

بی جواب نبوده است.

قلب خوب تو

جواب فریاد من است...

 

"احمد شاملو"

خواجگی درراه تودرخاک راه افکنده ام

برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده‌ام

ور چه آزادم ترا تا زنده‌ام من بنده‌ام

 

مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل

نیست روی رستگاری زو مرا تا زنده‌ام

 

از هوای هر که جز تو جان و دل بزدوده‌ام

وز وفای تو چو نار از ناردان آگنده‌ام

 

عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیده‌ام  

خواجگی درراه تودرخاک راه افکنده ام


تا بدیدم درج مروارید خندان ترا

بس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکنده‌ام

 

تا به من بر لشگر اندوه تو بگشاد دست

از صلاح و نیکنامی دستها بفشانده‌ام

 

دست دست من بد از اول که در عشق آمدم

کم زدم تا لاجرم در ششدره درمانده‌ام

  

"سنایی غزنوی"

جان

جان خوش است

 اما نمی خواهم 

که جان گویم تو را  

خواهم از جان خوش تری یابم 

که آن گویم تو را ...

چشمان تو

چشمان تو 
سلام بهاری ست 
در خشکسالی بیداد 
که یارای دشنه گرفتن نیست اما 
آواز تو 
گلوله ی آغاز 
که بال گشودست به جانب دیوار 
دیوارها اگر که دود نگشتند 
آواز پاک تو 
رود بزرگ میهن 
این رود، در لوت می دمد 
تا در سرتاسر این جزیره ی خونین 
سروها و سپیدار 
سایه سار تو باشد.

 

"خسرو گلسرخی"

 


بی تو کبوتریَم بی پر ِ پرواز ...

ای سبز گونه ردای شمالی ام

جنگل!

اینک کدام باد 

بوی تنش را 

می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت

که شهر به گونه ی ما

در خون سرخ نشسته است ...؟

آه ای دو چشم فروزان!

در رود مهربان کلامت

جاری ست هزاران هزار پرنده،

بی تو کبوتریَم بی پر ِ پرواز ...

 

"خسرو گلسرخی"

زندگی مارا کشت

در خدمت خلق بندگی ما را کُشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت

هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت
 

مک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که تو بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

نغمه رضایی

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

 این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم


 آنکه در ناز فرو رفته و شاداب توئی  

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم  


آنکه هرگز نگشود دفتر احساس توئی  

آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم  


آنکه کافر به دل مومن من بود  

آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم


 آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی

 او که قامت به قد تیر برافراشت منم


 او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی

 او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم  


او که عاقل شد و راه خردش جست توئی

 آن که در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم ... 


 سرخوش پارسا