-
خاموشم
سهشنبه 9 آذر 1400 14:58
خاموشم اما دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش وقتی کسی آواز می خواند خاموش باید بود غم داستانی تازه سر کرده ست اینجا سراپا گوش باید بود : - درد از نهاد ِ آدمیزاد است ! آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟ یا آدمی...
-
نشناسی
سهشنبه 9 آذر 1400 00:16
-
چمدان
یکشنبه 7 آذر 1400 17:48
سادهدلانه گمان میکردم تو را در پشت سر رها خواهم کرد. در چمدانی که باز کردم، تو بودی هر پیراهنی که پوشیدم عطرِ تو را با خود داشت و تمام روزنامههای جهان عکس تو را چاپ کرده بودند. به تماشای هر نمایشی رفتم تو را در صندلی کنار خود دیدم هر عطری که خریدم، تو مالک آن شدی. پس کی؟ بگو کی از حضور تو رها میشوم مسافر همیشه...
-
دوست داشتن
جمعه 5 آذر 1400 00:51
من از این می ترسم که دوست داشتن را ؛ مثل مسواک زدن ِ بچه ها به من و تو تذکر بدهند ... "حسین پناهی"
-
دلتنگم
جمعه 5 آذر 1400 00:43
دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه کز غم هجران تو بر جان من است # مولانا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1400 20:23
خوش می روی به تنھا تن ها فدای جانت مدهوش می گذاری یاران مھربانت آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن خود بماند انگشت در دهانت قصد شکار داری یا اتفاق بستان عزمی درست باید تا می کشد عنانت ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی ای دزد آشکارا م یبینم از نھانت هر دم...
-
بازیچه ی ایام
شنبه 22 آبان 1400 11:21
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دیغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است … "هوشنگ ابتهاج"
-
نمیدانستی
دوشنبه 17 آبان 1400 15:18
دل من تنگِ دلت بود ، نمی دانستی خسته از جنگ دلت بود ، نمی دانستی رنگ من زرد اگر بود ، چو زر بود ، ولی بخت من رنگ دلت بود نمی دانستی کاش یک پرده از آن قائله ی فخر و غرور که نماهنگ دلت بود، نمی دانستی بی سبب نیست که جا مانده ی هر قافله ام پای من لنگ دلت بود ، نمی دانستی خون اگرریخت از این دیده ی شهلایی من نشئه ی بنگ دلت...
-
نان و دندان
سهشنبه 11 آبان 1400 10:53
یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت آن که باور داشت روزی میرسد بیچاره بود آن که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت دشت باور داشت گرگی در میان گله بود گله باور داشت اما من نمیدانم چرا باور سگ چوپان نداشت...
-
آش روزگار
شنبه 8 آبان 1400 22:16
-
اصلا هیچ وقت برنگرد
شنبه 8 آبان 1400 21:47
اصلا هیچوقت برنگرد در این خانه نه گلی مانده که بوی روزهای گذشته را بدهد نه آینه ای که تو را به روی خودش بیاورد. "یزدان تورانی"