| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

آدم های اینجا
هیچکدام شبیه تو نیستند
دلتنگت که می شوم
چشم هایم را می بندم
باران را تجسّم می کنم
تو زلال مهربانی
مهربان زلالی ...
"دنیا غلامی
بی تو من زنده نمانم…
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی.
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله امد،
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل،
به تو هرگز نستیزم
من ویک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم.
فریدون مشیری
تاریکم و شب از دل من می جوشد
- تکرار به تکرار خودش می کوشد -
تکراری ام آن قدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد !
"جلیل صفر بیگی"
لبخندی به لب دارم
موجی گذرا
پیش از آنکه لب ها از هم باز شوند
و من آن را برای تو نگه میدارم
این هدیه عشق است برای من و هدیه من برای تو
ستیزه جویی و ناسازگار
عیبی ندارد
دیگران را دوست داشته ای ، دروغ گفته ای، مهم نیست
من بازو در بازوی دامادِ خاکستری چشم خود
به روی ابر ها به معبد مقدس میروم
آنا اخماتووا
چقدر سخت است شاعر خیابان ولیعصر بودن،چگونه این همه درخت ،این همه برگ سبز عاشق را بسرایم ؟ چقدر سخت است دنبال کلمات تازه از پنجره ی اتوبوس بیرون را نگاه کردن و در جو های بی آب به جست و جوی دریا رفتن ...
محمدرضا مهدیزاده
از کتاب :چقدر برای عاشق شدن وقت کم است
فکر می کنم هنر اصلی هنر فاصلـــــه هاست.
زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور یخ می زنیم. باید یادبگیریم جای درست و دقیق را پیدا و همان جا بمانیم...!
برگرفته از کتاب "دیوانه وار"
کریستین بوبن
مترجم: مهوش قویمی
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمیدهی مَجالی
نه رَهِ گُریز دارم نه طریق آشنایی
چه غمْ اوفتادهای را که تواند احتیالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن
که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی
غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت
به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
به طپانچهای و بربط برهد به گوشمالی
دگر آفتاب رویت مَنِمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بِشِکست چون هلالی
خَطِ مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلمِ غبار میرفت و فرو چکید خالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چُنین جمالی
سعدی
سه دقیقه مانده به فردا و من
نمیدانم
کجای این دنیا
گریه های زنانه ام را
جا گذاشته ام
که این گونه شامگاهان طولانی را باید
مردانه قدم بزنم
فاطمه نادریان
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت
دعای شامگاهی، طاووس سفید
و نقشه ی رنگ پریده آمریکا
و سه چیز را دوست نداشت
گریه کودکان
مربای تمشک با چای
و پرخاشجوئی زنانه را
...و من همسر او بودم
آنا آخماتووا
زاهد بودم ترانهگویم کردی
سر فتنهٔ بزم و بادهخویم کردی
سجادهنشین با وقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی
مولانا

یک پلک تا به هم بزنی باد می برد
عشقی که کار دست دلت داد می برد
کوه غرور عامل تغییر ماجراست
پژواک غصه های مرا شاد می برد
یارا عقب بایست که این رود سهمگین
مهرت همین که در دلش افتاد میبرد
دشمن خراب چشم تو را دست کم گرفت
دارد تو را به خانه ی آباد میبرد
شیرینی ات به کام رقیب است و تلخی اش
عمری ست مرا به خلسه ی بیداد میبرد
حالا که عشق پیر و فراموش کار شد
اسم مرا به سادگی از یاد میبرد
خسرو تو هم به بخت خودت مطمعن نباش
پایان این مسابقه فرهاد میبرد
امید صباغ نو
جنگل
ردپای باران است
ویرانه
ردپای توفان
من ردپای توام
همیشه پشت در خانه ات
تمام می شوم.
"علیرضا راهب"
تا یار برفت صبر از من برمید
وز هر مژه ام هزار خونابه چکید
گوئی نتوانم که ببینم بازش
تا کور شود هر آنکه نتواند دید
عبید زاکانی

