پریشانم
پریشانم مثل گیسویی در آغوش باد
مثل قطره آبی در دامان موج
مثل تقدیر من در دستان تو ...
نمیدانم چشمانت
بر سر روز و روزگارم چه آورده که
سراسر داغ و آتشم ...
شعله ای بجـــانم انداخته ای که میترسم تمام یخ های قطب را
شرمنده و آب کنـــد
آتشی در من شعلـــه ور کردی
که برای آفتاب رجز میخوانم و در دل درختان دلهره انداخته ام
و پروانه ها از دیارم کوچ کرده اند..
این درد دوری بال پروانه و
فراق عطر شکوفه ی درختان و
همجواری ام با داغی بی پایان
از شعله ی فراق توست
اگر پروانه ها به عیادت زخم هایم نیایند ، اگر شعرهایم بسوزند و خاکستر شوند ،
اگر درختی در همسایگی ام دوام نیاورد ،
غمی نیست ..
ترس من اینست
که روزی نتوانم قبل از آفتاب بیدار شوم
و به چشمانت سلام و شعر تقدیم کنم ...
جبار فتاحی (رستا)
مثل شرابی لذتانگیزی نمیدانی
از هرچه خوبی هست لبریزی نمیدانی
من حافظ ابیات موزون تنت هستم
شاخه نبات شهر تبریزی نمیدانی
سرما و گرمای وجودت خارقالعادهست
تلفیق تابستان و پاییزی نمیدانی
چنگیز چشمانت اگرچه خون به پا کرده
تو قدر خونهایی که میریزی نمیدانی
تو از غرور مردهای ترک میترسی
افسوس از احساسشان چیزی نمیدانی
حالا خودت را این نشان افتخارم را
بر گردنم باید بیاویزی نمیدانی
امید صباغ نو
از کتاب: جنگ میان ما دونفر کشته میدهد
اگر میشد به ماه سفر کنم
در نیمهی روشناش یک صندلی میگذاشتم
خیره میشدم به زمین
تا سرزمینی را که از آن فرار کردهام، پیدا کنم
و در نیمهی تاریکاش
کافههایی کوچک میساختم
برای گریستن خودم
و آنهایی که از زمین فرار کردهاند
حسن آذری

دوست داشتن ما
بازی برف و خورشید بود...
هر چقدر عاشقانه تر می تابیدم
محو تر می شدی!
"مینا آقازاده"
دادند قلم به دست ما ناشیها
افتاد خطی به صورت کاشیها
پاشید به روی بوم تنهایی، مرگ
رفتند به خواب، رنگ نقاشیها
جلیل صفربیگی

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کن افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
هوشنگ ابتهاج
همه هستی من آیه تاریکیست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه تورا آه کشیدم، آه
من در این آیه تورا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
فروغ فرخزاد
ﺑﻬﺎﺭ، ﺑﯽﺣﻀﻮﺭِ ﻗﺪﻡﻫﺎﺕ
ﮐﺎﺑﻮﺱِ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺷﮑﻮﻓﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭَ ﺗﻮ
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻓﺼﻞﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﻨﺪ .
"ﺳﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺮﮐبیان"
خنده های تو تنها چیزی ست
که خدا
با دست هایش خلق کرد!
زمین و کهکشان و کوه ها
دایناسورها و دریاها
و تمام مردم
خود به خود پیدا شدند!
"مهدیه لطیفی"

دلت را خوش نکن با حرفهای پوچ تکراری
همیشه میزنی لاف بهار و گل نمیکاری
بیابانگرد تنهایی خود هستم رهایم کن
ندارم نسبتی با عشقهای کوچه بازاری
ندارم سازگاری با نمایشهای تکراری
که خیلی فرق دارد رستگاری با ولانگاری
بلوغی تازه پیدا میکنی آن سوی عادتها
اگر از آرزوهای محالت دست برداری
گذشتهکار من از بازی درمانگری... بگذر
کسی که سالها مرده، نمیخواهد پرستاری
کتاب دف زدن در طوفان_مریم عباسی

در جوخههایِ اعدام
پس از شنیدنِ فرمانِ آتش
سربازی زودتر از همه شلیک میکند
سربازی دیرتر
و دیگر سربازها ، در میانِ این دو
قسم به مکث...!
به اختلافِ زمانیِ میانِ دو شلیک
ما همه سربازیم
آن که زودتر ماشه میچکاند... جلّاد
آن که دیرتر شلیک میکند... عاشق
و مابقی مأموریم
گاهی امّا یکی
اسلحهاش را به سمتِ دهانی نشانه میرود
که فرمانِ آتش داده است
اوست که تنهاست...
#حسن_آذری
شد تیره در هوای تو شمع وجود ما
اشکی به دیده ی تو نیاورد دود ما
رفتی ز دست ما و نمردیم ای دریغ
تا چیست بیوجود تو سود وجود ما
ما موج کوچکیم و درین بحر بیکران
نادیده ماند قوس نزول و صعود ما
غیر از دلی شکسته و دستی شکستهتر
در ما چه دیده بهر حسادت حسود ما
سودی نهفته در دل هر ذرهای ست لیک
در خوابگاه نیستی آسوده سود ما
پژمان بختیاری
ای غم که عبوس و کینه خواه آمده ای
شاید سوی من به اشتباه آمده ای
بر گرد من از کهنه غمان بارویی ست
آه ای غم نو تو از چه راه آمده ای؟
محمدرضا شفیعی کدکنی