| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

بهار آیو به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویه
دمی که گلرخان آیند به گلگشت
باباطاهر
چه خوش بی مهربانی هردوسر بی
که یکسر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دلِ شوریدهای داشت
دلِ لیلی از آن شوریده تر بی
باباطاهر
دلم میل گل باغِ تو داره
درونِ سینهام داغِ تو داره
بشُم آلاله زاران لاله چینم
ونیم آلاله هم داغ تو داره
باباطاهر
من بی تو صدای عصمت هابیلم
دور ار حسد و شقاوت قابیلم
پیغمبر سر نهاده بر شانه ی وحی
خنجر بکشی هزار اسماعیلم
ایرج زبردست
میخواهم از این شکسته بالی بروم
آهسته شبی از این حوالی بروم
اکنون که بلیط مرگ در دست من است
با زندگی-این قطار خالی-بروم
جلیل صفربیگی

در حجم سیاه باورم می گردم
همراه منِ دربدرم می گردم
سرگشتگی ام چه بر سرم آورده ست
سر بر تن و دنبالِ سرم می گردم
ایرج زبردست
اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما بیفشان گیسوان را
بت فایز اشارت کن به ابروت
بکش تیغ و بکش پیر و جوان را
فایز
در سینه کویر لوت باقی مانده
دل، لانهی عنکبوت باقی مانده
من شاعر کوچههای غربت هستم
از من دو-سه خط، سکوت باقی مانده
جلیل صفربیگی
انگار که شهر سنگ و چوب است اینجا
لبریز غم دم غروب است اینجا
هر روز عروسی سکوت و مرگ است
عمریست پر از بزن بکوب است اینجا
جلیل صفربیگی

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید
خیام
فدﺍﯼ ﺁﻥ ﮔﻞ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﯼ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﺖ
ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﺷﻔﺘﮕﯽ، ﺩﺳﺘﯽ ﺑﮑﺶ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻧﺖ
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻮ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﻣﯽﺑﺎﻓﺘﯽ، ﺣﺎﻓﻆ-
ﻧﻤﯽﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﯽﺗﺮﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺯﻧﺨﺪﺍﻧﺖ
ﺍﮔﺮ ﻗﺪﻗﺎﻣﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﻒ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﻧﻤﯽﺑﺴﺘﯽ
ﯾﮑﯽ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﺗﮑﺒﯿﺮﮔﻮﯾﺎﻧﺖ
ﭘﯽﺍﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﻮﻟﻮﯼﻫﺎ ﺗﺎ ﻏﺰﺍﻟﯽﻫﺎ
ﻣﻼﮎ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﻭ ﻓﯿﻠﺴﻮﻓﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ
ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽﮐﺸﺪ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺳﻌﺪﯼ ﺑﻮﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺗﻮﻓﯿﻘﯽ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﺻﻒ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻧﺖ
ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﺷﺎﻋﺮﻫﺎ
ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﺖ
ﺯﺑﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﻫﺮﺷﻌﺮﯼ هماین ﺟﻤﻠﻪﺳﺖ، ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ
هماین ﯾﮏ ﺳﻄﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ: «ﺁﻣﺪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ
ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ» ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﭘﯿﺮﯼ
ﺷﺒﯿﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺖ
محمدحسین ملکیان
بهار امسال سمت شهر ما کمرنگ میآید
بهار امسال میآید ولی دلتنگ میآید
من آن دیوانهای هستم که بی آزار میگردد
ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ میآید
خرابیهای خوارزمم که بین کوچه بازارش
صدای چکمههای پادشاهی لنگ میآید
برایم از مصلایی سخن از صلح میگویند
که از گلدستههای آن اذان جنگ میآید
به امید رفاقت دوستانم را عوض کردم
ندانستم خیانت میرود نیرنگ میآید
کسی این مرد تنها را در آغوشش نمیگیرد
بجز این کهنه پیراهن که آن هم تنگ میآید
مهدی دهاقین
دلتنگم
و خیال تو
پونه ای خشک است
در دستانم
که هر چه بیشتر خُردش می کنم
عطرش بیشتر زندگی را بر می دارد...
"رسول پیره"