رد‌ پای شعر

رد‌ پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد‌ پای شعر

رد‌ پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

جوانی هم بهاری بود و بگذشت


بهار آیو به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت


سر قبر جوانان لاله رویه

دمی که گلرخان آیند به گلگشت


باباطاهر

چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی


چه خوش بی مهربانی هردوسر بی

که یکسر مهربانی دردسر بی 


اگر مجنون دلِ شوریده‌ای داشت

دلِ لیلی از آن شوریده تر بی


باباطاهر

آلاله

دلم میل گل باغِ تو داره

درونِ سینه‌ام داغِ تو داره


بشُم آلاله زاران لاله چینم

ونیم آلاله هم داغ تو داره


باباطاهر

هزار اسماییل

من بی تو صدای عصمت هابیلم

دور ار حسد و شقاوت قابیلم


پیغمبر سر نهاده بر شانه ی وحی

خنجر بکشی هزار اسماعیلم


ایرج زبردست

بلیط

می‌خواهم از این شکسته بالی بروم

آهسته شبی از این حوالی بروم


اکنون که بلیط مرگ در دست من است

با زندگی-این قطار خالی-بروم


جلیل صفربیگی

سرگشتگی

در حجم سیاه باورم می گردم

همراه منِ دربدرم می گردم


سرگشتگی ام چه بر سرم آورده ست

سر بر تن و دنبالِ سرم می گردم


ایرج زبردست


اگر خواهی بسوزانی جهان را


اگر خواهی بسوزانی جهان را

رخی بنما بیفشان گیسوان را


بت فایز اشارت کن به ابروت

بکش تیغ و بکش پیر و جوان را


فایز



سه خط سکوت

در سینه کویر لوت باقی مانده

دل، لانه‌ی عنکبوت باقی مانده


من شاعر کوچه‌های غربت هستم

از من دو-سه خط، سکوت باقی مانده


جلیل صفربیگی

عروسی مرگ

انگار که شهر سنگ و چوب است اینجا

لبریز غم دم غروب است اینجا


هر روز عروسی سکوت و مرگ است

عمری‌ست پر از بزن بکوب است اینجا


جلیل صفربیگی

می فروشان


تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید


من در عجبم ز می فروشان کایشان

به زآنچه فروشند چه خواهند خرید


خیام

پریشانی

فدﺍﯼ ﺁﻥ ﮔﻞ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﯼ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﺖ

ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﺷﻔﺘﮕﯽ، ﺩﺳﺘﯽ ﺑﮑﺶ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻧﺖ


ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻮ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﻣﯽ‌ﺑﺎﻓﺘﯽ، ﺣﺎﻓﻆ-

ﻧﻤﯽ‌ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﯽ‌ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺯﻧﺨﺪﺍﻧﺖ


ﺍﮔﺮ ﻗﺪﻗﺎﻣﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﻒ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﻧﻤﯽ‌ﺑﺴﺘﯽ

ﯾﮑﯽ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﺗﮑﺒﯿﺮﮔﻮﯾﺎﻧﺖ


ﭘﯽ‌ﺍﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﻮﻟﻮﯼ‌ﻫﺎ ﺗﺎ ﻏﺰﺍﻟﯽ‌ﻫﺎ

ﻣﻼﮎ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﻭ ﻓﯿﻠﺴﻮﻓﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ


ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ‌ﮐﺸﺪ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺳﻌﺪﯼ ﺑﻮﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ

ﮐﻪ ﺗﻮﻓﯿﻘﯽ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﺻﻒ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻧﺖ


ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﺷﺎﻋﺮﻫﺎ

ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﺖ


ﺯﺑﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﻫﺮﺷﻌﺮﯼ هم‌این ﺟﻤﻠﻪ‌ﺳﺖ، ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ

هم‌این ﯾﮏ ﺳﻄﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ: «ﺁﻣﺪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ


ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ» ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﭘﯿﺮﯼ

ﺷﺒﯿﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺖ


محمدحسین ملکیان

پیراهن کهنه

بهار امسال سمت شهر ما کمرنگ می‌آید 

بهار امسال می‌آید ولی دلتنگ می‌آید 


من آن دیوانه‌ای هستم که بی آزار می‌گردد

ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ می‌آید 


خرابی‌های خوارزمم که بین کوچه بازارش 

صدای چکمه‌های پادشاهی لنگ می‌آید


برایم از مصلایی سخن از صلح می‌گویند

که از گلدسته‌های آن اذان جنگ می‌آید


به امید رفاقت دوستانم را عوض کردم 

ندانستم خیانت می‌رود نیرنگ می‌آید 


کسی این مرد تنها را در آغوشش نمی‌گیرد 

بجز این کهنه پیراهن که آن‌ هم تنگ می‌آید


مهدی دهاقین

پونه

دلتنگم

و خیال تو

پونه ای خشک است

در دستانم

که هر چه بیشتر خُردش می کنم

عطرش بیشتر زندگی را بر می دارد... 



"رسول پیره"

هایکو کوردی

لبریز از غیاب توست

جهان

به کجا ببارد ابر؟ 


ریوار آبدانان

نقطه‌ی امن جهان

نقطه ی اَمنِ جهان

شیبِ کمِ

شانه ی توست


(میثم بشیری)

سور و سات

طوفان بود

در سور و سات سرما

آتش در میان ما به بهتان نشست

شب به کتمان شب چسبید

درد در گیرودار گلو پیچید

ماه پشت ابر حیران بود


یلدا بود

در ختنه‌سوران چاقو

انار پریشان بود و عادت داشت

ما نبودیم و درد     انسان بود


محمدرضا معماریان