| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مرد محترمی بود
کتش را از آرنجش آویزان
و گریهاش را از مردم پنهان کرد
از خدا
و از تلفن میترسید
از خودش هیچ نمیخواست
جز کمی استراحت و وجدانی راحت
از بیداری لذت برد
و در بیخوابی زیست
به جز این
آدم از خدا چه میخواهد؟
تقریبا هیچ...
حسین صفا
همراه خود نسیم صبا می برد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟
سوی دیار صبح رود کاروان شب
باد فنا به ملک بقا می برد مرا
با بال شوق ذره به خورشید می رسد
پرواز دل به سوی خدا می برد مرا
گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟
مستانه گفت دل که مرا می برد مرا
برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی
یک بوسه نسیم ز جا می برد مرا
رهی معیری
یک سینه حرف هست، ولی نقطهچین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است
یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم
کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است
عشق آمدهست عقل برو جای دیگری
یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است
مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا
یک ذره آفتاب و کمی ذرهبین بس است
ظرف بلور! روی لبت خندهای بپاش
نذری ندیده را دو خط دارچین بس است
ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز
که سوز زخم کهنهی افسار و زین بس است
از این به بعد عزیز شما باش و شانههات
ما را برای گریه سر آستین بس است
حامد عسگری

من در جریان زندگی نیستم،
تو در جریان باش !
که دارم با نسیم
جغرافیای صورتت را لمس میکنم،
"کامران رسول زاده"
نیستم بچهِ آدم، اگر عصیان نکنم
دین خود را، سرِ ایمان به تو، ویران نکنم
نیستم زاده حوا، اگر ایمانم را
نذر یک وسوسه چشم تو، شیطان نکنم
منِ دلنازک و آن زلف پریشان، چه کنم؟
گر گریبان ندَرم، موی پریشان نکنم
بر نمیدارم از آن ظلمت در زلف تو، دست
تا ملائک را از سجده پشیمان نکنم
از تو چون زخمه خورم، تار شوم، نغمه شوم
تا که درد از تو رسد، صحبت درمان نکنم
گوسفند است، نفهمیده اگر عقل، تو را
گاوم، او را اگر از شوق تو، قربان نکنم
رسمم اینست: که هی بشکنم و دل نکَنم
بِخورم سنگ، چو آیینه و کتمان نکنم
شوق را شرم، عقب میزد و یکبار نشد
که نگاهم را، از چشم تو پنهان نکنم
بر لبم مانده، دو بیت امشب و حیف است تو را
به دو تا جرعة بیواسطه مهمان نکنم
آخرین تیر من، اشک است، که فرموده خدا:
چه نظرها، که بر این دیده گریان نکنم
قاسم صرافان
هیچ گاه
نفهمیده ام
دوست داشتن چرا این همه
غم انگیز است!؟
هیچ گاه
نمیفهمم
چرا میگویند
آدمها با قلبهایشان عاشق میشوند؛
وقتی که من
همیشه عشق را،
در گلویم احساس میکنم...!
"هستی دارایی"

رنگ سرخ
میتواند بنشیند بر درخت انار
لبهای تو
یا پیراهن پارهپارهی یک سرباز
هیچ اتفاقی نمیافتد
ما
عادت داریم
ندیدهای؟!
همان انگشت که ماه را نشان میداد
ماشه را کشید
ندیدهای؟!
که از تمام آدم برفیها
تنها
لکهای آب مانده بر زمین
دود فقط نامهای مختلفی دارد
وگرنه سیگار من و خانههای خرمشهر
هر دو به آسمان رفتند...
غروب را قدم زدهام
صبح زود را گذاشتهام برای مردن
و باد
که فکر میکردیم
تنها از دو سویمان میگذرد
عقربه را تکان داد و
ما پیر شدیم
باد
رفتن بود
زندگی
رفتن بود
آمدن
رفتن بود
انسان و ابر
در هزار شکل میگذرند...
گروس عبدالملکیان
آفتاب تکیه داده به شانه ات
آینده به اِتکای خنده ات پیشِ روم ایستاده
آنچه در تو
نشانِ ماندن در من است
خلاصه شده در سه حرف
عشق ..
وَ تمام ...
"سیدمحمد مرکبیان"
از مرگت
ناراحت نمی شوم!
اگر قرار باشد
پیش من
که پیش از تو رفتم
بیایی...
"افشین یداللهی"
