رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

پریشانی

فدﺍﯼ ﺁﻥ ﮔﻞ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﯼ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﺖ

ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﺷﻔﺘﮕﯽ، ﺩﺳﺘﯽ ﺑﮑﺶ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻧﺖ


ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻮ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﻣﯽ‌ﺑﺎﻓﺘﯽ، ﺣﺎﻓﻆ-

ﻧﻤﯽ‌ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﯽ‌ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺯﻧﺨﺪﺍﻧﺖ


ﺍﮔﺮ ﻗﺪﻗﺎﻣﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﻒ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﻧﻤﯽ‌ﺑﺴﺘﯽ

ﯾﮑﯽ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﺗﮑﺒﯿﺮﮔﻮﯾﺎﻧﺖ


ﭘﯽ‌ﺍﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﻮﻟﻮﯼ‌ﻫﺎ ﺗﺎ ﻏﺰﺍﻟﯽ‌ﻫﺎ

ﻣﻼﮎ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﻭ ﻓﯿﻠﺴﻮﻓﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ


ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ‌ﮐﺸﺪ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺳﻌﺪﯼ ﺑﻮﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ

ﮐﻪ ﺗﻮﻓﯿﻘﯽ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﺻﻒ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻧﺖ


ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﺷﺎﻋﺮﻫﺎ

ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﺖ


ﺯﺑﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﻫﺮﺷﻌﺮﯼ هم‌این ﺟﻤﻠﻪ‌ﺳﺖ، ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ

هم‌این ﯾﮏ ﺳﻄﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ: «ﺁﻣﺪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ


ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ» ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﭘﯿﺮﯼ

ﺷﺒﯿﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺖ


محمدحسین ملکیان

پیراهن کهنه

بهار امسال سمت شهر ما کمرنگ می‌آید 

بهار امسال می‌آید ولی دلتنگ می‌آید 


من آن دیوانه‌ای هستم که بی آزار می‌گردد

ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ می‌آید 


خرابی‌های خوارزمم که بین کوچه بازارش 

صدای چکمه‌های پادشاهی لنگ می‌آید


برایم از مصلایی سخن از صلح می‌گویند

که از گلدسته‌های آن اذان جنگ می‌آید


به امید رفاقت دوستانم را عوض کردم 

ندانستم خیانت می‌رود نیرنگ می‌آید 


کسی این مرد تنها را در آغوشش نمی‌گیرد 

بجز این کهنه پیراهن که آن‌ هم تنگ می‌آید


مهدی دهاقین

پونه

دلتنگم

و خیال تو

پونه ای خشک است

در دستانم

که هر چه بیشتر خُردش می کنم

عطرش بیشتر زندگی را بر می دارد... 



"رسول پیره"

هایکو کوردی

لبریز از غیاب توست

جهان

به کجا ببارد ابر؟ 


ریوار آبدانان

نقطه‌ی امن جهان

نقطه ی اَمنِ جهان

شیبِ کمِ

شانه ی توست


(میثم بشیری)

سور و سات

طوفان بود

در سور و سات سرما

آتش در میان ما به بهتان نشست

شب به کتمان شب چسبید

درد در گیرودار گلو پیچید

ماه پشت ابر حیران بود


یلدا بود

در ختنه‌سوران چاقو

انار پریشان بود و عادت داشت

ما نبودیم و درد     انسان بود


محمدرضا معماریان

ساعت دو

ساعت، دو   را پاشید به هویت اتاق

سیاهی  دوبه هم زنی می‌کرد در شریعت اشیاء

شب شده بود مایملک تو 

تکلیف پلک‌هایم مشخص نبود


محمدرضا معماریان

خط بریل

 

قرص می‌خواستم چکار؟

دوست می‌خواستم

بلکه برای این قوم نابینا که با دقت اذیتم کرد

به خط بریل

آه بکشم

و بگویم

انسان بودن هزینه دارد


حسین صفا

آه 

دیگر کسی در من غاز تردید 

نخواهد گذاشت 

دیگر کسی قلب ساده لوحم را

به زنجیر احتیاط نخواهد کشاند

من وجدان معذب خاکم

و به سردی خواهم پیوست


زمان در تو چه تلخ می‌گذرد

به گونه‌ای که شب

گسترده‌ی تن توست 


بیا

بیا تاریکی را نصف کنیم 

روان خواهم شد 

در نوازش سترگ سیلاب

با بازمانده‌ی خونم 

که بی‌رنگ‌ترین تپش‌هاست 

متروک‌ترین جزیره را می‌یابم

در تنها ترین لحظه تنهایی


بتول عزیز پور

مجالی اندک

چه صبورانه سرزمینم را تاب آوردی 

قزاقان کام گرفتند از گرده‌ات خمیازه کشان


نشسته بر گرده‌ی طوفان 

رعد را مانی 

در یک روز ایرانی 


تابان بر پیشانی زمین

پاره‌ای از انزوای زمین را مانی 

در ترانشه‌ی شوق 

چه صبورانه سرزمینم را تاب آوردی 


ایرج ضیایی

دفتر شعر سکو‌ها خالی‌ست _۱۳۶۸


لیلی

در من وضو بگیر

سجاده‌ام...! بایست کنارم

رو کُن به من که قبله‌ی عشاقم

آنگه نماز را،

با بوسه‌‌ای بلند قامت ببند!

لیلی!

با من بودن خوب است،

من می‌سُرایمت.


نصرت رحمانی

شعر کامل در ادامه مطلب 


ادامه مطلب ...

نامه نفرین شده

تار گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد

خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد


من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا

بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد


داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری

آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد


هر چه فریاد زدم، کوه جوابم می کرد

غار در کوه چه باشد؟ دهنی بی فریاد


داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم

که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد


بغض من گریه شد و راه تماشا را بس

از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد…


"احسان افشاری"

عدالت

صدای چند شلیک آمد

حتما در دور دست چند نفر کشته شدند

ما آن‌ها را نمیشناسیم 

ما به کمک آن‌ها نمی رویم

تنها صدای چند شلیک آمد 

و سهمیه آب و نان و هوای پاک 

میان دیگران تقسیم شد


رسول پیره

مرگ

من مرگ را دیده ام 

که دامنی بلند به تن داشت

چند النگوی طلایی در دستهای سیاه و برهنه اش می درخشید

 تو در خیابانی پر از خون

 با او تانگو می رقصیدی

می چرخید

می خندیدی 

 من نگران این بودم

مبادا سرما بخوری

و کسی نباشد که شالش را دور گردنت بیندازد...


#دنیا_غلامی

@bestpoems404

گنه از بخت من است

آن سست وفا که یار دل‌سخت من است
شمع دگران و آتشِ رخت من است

ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت من است

سعدی

یونیفرم نظامی

گفتم

گلوله‌ها تنها جایی برای دکمه ها باز می‌کنند

من پیراهنی با هزار دکمه

من دستی هستم که دکمه‌ها را می‌بندد

آن‌ها 

یونیفرم نظامی 

را توی کمد گذاشتند

و صبح

همه پیراهن‌ها از ترس چروک شده بودند


سید رسول پیره

از کتاب؛ کلید‌ها