| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ساعت، دو را پاشید به هویت اتاق
سیاهی دوبه هم زنی میکرد در شریعت اشیاء
شب شده بود مایملک تو
تکلیف پلکهایم مشخص نبود
محمدرضا معماریان
قرص میخواستم چکار؟
دوست میخواستم
بلکه برای این قوم نابینا که با دقت اذیتم کرد
به خط بریل
آه بکشم
و بگویم
انسان بودن هزینه دارد
حسین صفا
آه
دیگر کسی در من غاز تردید
نخواهد گذاشت
دیگر کسی قلب ساده لوحم را
به زنجیر احتیاط نخواهد کشاند
من وجدان معذب خاکم
و به سردی خواهم پیوست
زمان در تو چه تلخ میگذرد
به گونهای که شب
گستردهی تن توست
بیا
بیا تاریکی را نصف کنیم
روان خواهم شد
در نوازش سترگ سیلاب
با بازماندهی خونم
که بیرنگترین تپشهاست
متروکترین جزیره را مییابم
در تنها ترین لحظه تنهایی
بتول عزیز پور
چه صبورانه سرزمینم را تاب آوردی
قزاقان کام گرفتند از گردهات خمیازه کشان
نشسته بر گردهی طوفان
رعد را مانی
در یک روز ایرانی
تابان بر پیشانی زمین
پارهای از انزوای زمین را مانی
در ترانشهی شوق
چه صبورانه سرزمینم را تاب آوردی
ایرج ضیایی
دفتر شعر سکوها خالیست _۱۳۶۸
در من وضو بگیر
سجادهام...! بایست کنارم
رو کُن به من که قبلهی عشاقم
آنگه نماز را،
با بوسهای بلند قامت ببند!
لیلی!
با من بودن خوب است،
من میسُرایمت.
نصرت رحمانی
شعر کامل در ادامه مطلب
تار گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد
خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد
من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا
بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد
داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری
آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد
هر چه فریاد زدم، کوه جوابم می کرد
غار در کوه چه باشد؟ دهنی بی فریاد
داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم
که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد
بغض من گریه شد و راه تماشا را بس
از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد…
"احسان افشاری"
صدای چند شلیک آمد
حتما در دور دست چند نفر کشته شدند
ما آنها را نمیشناسیم
ما به کمک آنها نمی رویم
تنها صدای چند شلیک آمد
و سهمیه آب و نان و هوای پاک
میان دیگران تقسیم شد
رسول پیره
من مرگ را دیده ام
که دامنی بلند به تن داشت
چند النگوی طلایی در دستهای سیاه و برهنه اش می درخشید
تو در خیابانی پر از خون
با او تانگو می رقصیدی
می چرخید
می خندیدی
من نگران این بودم
مبادا سرما بخوری
و کسی نباشد که شالش را دور گردنت بیندازد...
#دنیا_غلامی
@bestpoems404
گفتم
گلولهها تنها جایی برای دکمه ها باز میکنند
من پیراهنی با هزار دکمه
من دستی هستم که دکمهها را میبندد
آنها
یونیفرم نظامی
را توی کمد گذاشتند
و صبح
همه پیراهنها از ترس چروک شده بودند
سید رسول پیره
از کتاب؛ کلیدها
اولین قطره ی عشق که از چشمانم فرو می چکد
قطره ای گرم از شوق دیدار یار است
قطره ای که در سکوتی فرو می چکد
و من با سکوتم همراهی می کنم
همراهی من تاثیری جز غم ندارد
ولی من عاشقانه به عشقت نفس می کشم
چه بسا که این عشق پنهان
جهان را برایم تغییر می دهد
الیسا نعمتی کشتلی
ارسالی از مخاطبان وبلاگ
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطرهای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان میسوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
مینسازی تا نمیسوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است
خشک سال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوشتر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است.
"عطار نیشابوری"

دیگر پاک نمی شوند
نه لکه ی چای از روی رومیزی
و نه خاطره ی انگشت های تو از خاطرم
یک فنجان چای خورده ای
و دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست !
"بهار منصوری"