| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید
خیام
فدﺍﯼ ﺁﻥ ﮔﻞ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﯼ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﺖ
ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﺷﻔﺘﮕﯽ، ﺩﺳﺘﯽ ﺑﮑﺶ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻧﺖ
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻮ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﻣﯽﺑﺎﻓﺘﯽ، ﺣﺎﻓﻆ-
ﻧﻤﯽﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﯽﺗﺮﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺯﻧﺨﺪﺍﻧﺖ
ﺍﮔﺮ ﻗﺪﻗﺎﻣﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﻒ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﻧﻤﯽﺑﺴﺘﯽ
ﯾﮑﯽ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ ﺑﺎ ﺗﮑﺒﯿﺮﮔﻮﯾﺎﻧﺖ
ﭘﯽﺍﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﻮﻟﻮﯼﻫﺎ ﺗﺎ ﻏﺰﺍﻟﯽﻫﺎ
ﻣﻼﮎ ﻋﺎﺭﻓﺎﻥ ﻭ ﻓﯿﻠﺴﻮﻓﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ
ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽﮐﺸﺪ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺳﻌﺪﯼ ﺑﻮﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺗﻮﻓﯿﻘﯽ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﺻﻒ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻧﺖ
ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﺍﺯ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﺷﺎﻋﺮﻫﺎ
ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﺖ
ﺯﺑﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﻫﺮﺷﻌﺮﯼ هماین ﺟﻤﻠﻪﺳﺖ، ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ
هماین ﯾﮏ ﺳﻄﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ: «ﺁﻣﺪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ
ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ» ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﭘﯿﺮﯼ
ﺷﺒﯿﻪ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺖ
محمدحسین ملکیان
بهار امسال سمت شهر ما کمرنگ میآید
بهار امسال میآید ولی دلتنگ میآید
من آن دیوانهای هستم که بی آزار میگردد
ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ میآید
خرابیهای خوارزمم که بین کوچه بازارش
صدای چکمههای پادشاهی لنگ میآید
برایم از مصلایی سخن از صلح میگویند
که از گلدستههای آن اذان جنگ میآید
به امید رفاقت دوستانم را عوض کردم
ندانستم خیانت میرود نیرنگ میآید
کسی این مرد تنها را در آغوشش نمیگیرد
بجز این کهنه پیراهن که آن هم تنگ میآید
مهدی دهاقین
دلتنگم
و خیال تو
پونه ای خشک است
در دستانم
که هر چه بیشتر خُردش می کنم
عطرش بیشتر زندگی را بر می دارد...
"رسول پیره"
طوفان بود
در سور و سات سرما
آتش در میان ما به بهتان نشست
شب به کتمان شب چسبید
درد در گیرودار گلو پیچید
ماه پشت ابر حیران بود
یلدا بود
در ختنهسوران چاقو
انار پریشان بود و عادت داشت
ما نبودیم و درد انسان بود
محمدرضا معماریان
ساعت، دو را پاشید به هویت اتاق
سیاهی دوبه هم زنی میکرد در شریعت اشیاء
شب شده بود مایملک تو
تکلیف پلکهایم مشخص نبود
محمدرضا معماریان
قرص میخواستم چکار؟
دوست میخواستم
بلکه برای این قوم نابینا که با دقت اذیتم کرد
به خط بریل
آه بکشم
و بگویم
انسان بودن هزینه دارد
حسین صفا
آه
دیگر کسی در من غاز تردید
نخواهد گذاشت
دیگر کسی قلب ساده لوحم را
به زنجیر احتیاط نخواهد کشاند
من وجدان معذب خاکم
و به سردی خواهم پیوست
زمان در تو چه تلخ میگذرد
به گونهای که شب
گستردهی تن توست
بیا
بیا تاریکی را نصف کنیم
روان خواهم شد
در نوازش سترگ سیلاب
با بازماندهی خونم
که بیرنگترین تپشهاست
متروکترین جزیره را مییابم
در تنها ترین لحظه تنهایی
بتول عزیز پور